Wednesday, September 07, 2011

...

ترسی که در من نفس می کشد همان جغدی ست که از هراس شب خواب را از چشم خودش گرفته .ترس  از فکر به آینده ای نا معلوم .برای من چند ساعت دیگر آینده به حساب می آید  آنقدر مایوس شده ام که  اجازه فکر کردن به آینده دور به خود راه نمی دهم همیشه همه انتظارات و تصوراتی که در ذهنم ساعت ها پازل وار چیده ام خلافش نتیجه می دهد با وجود اینها چه طور می شود به جمله ای که فردا از آن من است اعتقاد داشت . وقتی آدم ها و ابزار شان وسیله ای می شوند برای سقوط م ت از لبه پرتگاه آنوقت باید بنشینم دانه دانه بدبختی هایم را بشمارم و برایش غصه بخورم .حالا دیگر آنقدر آدم بی خیالی شده ام که حد و اندازه ندارد بیدار می شوم بدون شستن دست و صورت و صبحانه و تکالیف اول صبح به جا آوردن،  می نشینم همین جا روی صندلی و روزم را با ده انگشت و دو چشم در دنیای مجازی به شب می رسانم سگ حاری هم شده ام  از آن ها که افسارش را به کامپیوتر بسته باشند و در حین شنیدن هر گونه شکایت خانواده از وضع حال و روزم  و سر تکان دادن هایشان که نشان نا امیدی از من دارند  پاچه شان را یکی یکی میگیرم و بعد هر کدام صفتی از یک حیوان مورد علاقه شان  به من می دهند تا مثلا دهانم را سرویس کرده باشند نه اینکه خودمان کم مسخره شده ایم حیوان های زبان بسته را هم مسخره زندگی مان کرده ایم...

No comments:

Post a Comment