بی شباهت به سگ خانگی نیستم که همیشه در خانه نگهداری می شود البته یک فرقی دارد آن هم بعد چند ماه برای خرید به بیرون فرستاده می شوم ودر همین حال که پا از در خانه بیرون می گذارم متوجه استشمام بوی کپک خودم می باشم نه اینکه برایم مهم نباشد اما خوب چاره ای نیست ... همین که میروم شیر و ماست و دوغ و کره و پنیر و لوزام شکم جات برای خانواده در مرکز خرید تدارک می بینم یادم می افتد آنقدر در گیر تنهایی شده ام که آدمها جور دیگر برایم معنا می شود نمی توانم بی توجه باشم و به کار و زندگی خودم برسم همین که به چشمم می افتند همان لحظه راجبشان فکر می کنم ، در ذهنم برایشان حرف در می آورم چه می خواهند ؟خوشبخت هستند؟ راضی هستند؟یا مثل من ملس این زندگی شده اند مثلا همان آقای به ظاهر افسرده وپریشان و پیرهن رنگ و رو رفته که یک تیغ ریش خرید یعنی هنوز امید به زندگی دارد اما نه مثل همان بعضیها که بسته بسته تیغ ریش می خرند ،مادر وبچه ای که آویزان پدر شده برای رسیدن به یک شکلات ،اینها هم زوج خوشبختی هستند اما آن پسر بچه که از مادر بی فرهنگش سر دست زدن به خوراکی ها کتک می خورد حقش این بود که از کاندوم رد نمیشد تا با همچین پدر مادر هایی تصادف نکند ،شوهری که چرخ دستی خرید از دست همسر حامله اش می گیرد و یک دستش را به دست او حلقه می زند یعنی عاشق هست مگر نه ؟از طرف دیگر آن مرد که کارش حمل خریدهای خانوم یا آقای پولدار می باشد از خودش توقع بالاتری دارد؟ آرزوی این را دارد یا تا به حال داشته ؟ که بنشیند پشت میز و روی صندلی قر بخورد یا فقط به حمالی فکر می کرده و اجازه دیدن دو قدم جلوتر به خود نمی داده ...
خریدم تمام می شود و من هنوز درگیر این سوالات هستم که برای همه یا خیلیها به ظاهر مسخره و دیوانگی محض است یا اینکه من زیادی سخت گرفته ام و بهتر است به فکر خودم باشم تا بیشتر از این صفت دیوانگی به خورد خودم نداده ام نگرشم نسبت آدم ها را عوض کنم و بی تفاوت مثل بقیه از کنارشان بگذرم اما نمی شود که نمی شود...
No comments:
Post a Comment