Thursday, August 04, 2011

...

مگر آدم چقد عمر می کند مگر همین آدم ها  نمی نشینند بغلت نمی گویند دنیا دو روز است خوش باش پس چرا این دو روز را من باید برای آن ها زندگی کنم می خواهم از این دو روزش خودم استفاده کنم خودم حالش را ببرم .من زندگی کنم که یکی دیگر راحت باشد؟ که یکی دیگر حرص نخورد نگوید تو چرا این لحن بیان را داری؟ چرا جایی که  نمی خواهم می روی؟ چرا در مهمانی های خانوادگی وکسشرگویی ها و خاله زنک بازی هایشان حاضر نمی شوی؟ چرا برای خودت سر خوش هستی؟ آنوقت درست های من برای آن ها می شود غلط اضافه و گوه خوری .همین چرا ها را همین ها می گویند که مالک من شده اند همین پدر مادر  که ادعای مالکیت دارند سند ندارد اما چیزیست که سالها در ذهن این مردم فرو رفته مثل میخی کلفت که از این ذهن سفت و سنگی خیال بیرون آمدن ندارد . می خواهم دست خودم را بگیرم بروم قدم بزنم حرف بزنم بخرم بریزم بپاشم از آن غلط های اضافه هم به چاشنی اش اضافه  کنم ... باید یک روز برسد عملی اش کنم  من دیگر با صبر احساس بیگانگی دارم

No comments:

Post a Comment