تنها باشی یا نباشی اهلش که بشوی اهلی می شوی. دلت که بگیرد از کسی یا چیزی ناراحت که باشی، اعصابت هم اگر در دسترس نباشدمسکن می شودبرایت، به سراغش می آیی دفتر باز می کنی یا صفحه ی پیام وبلاگ، مثل به اسب تاختن افسار کلمات را می گیری ،می نویسی و نفس نفس می زنی تا جایی که خالی شوی و قلمت به ته دیگ بخورد تخلیه می شوی از حجم کلماتی که اسمشان حرف است و نه راه پس دارند و نه پیش . روان شدن و گلچین شدن روی کاغذ می شود تنها علاجشان. تمام که شدی از نوشتن نفسی عمیق می کشی درش را می بندی می روی آشپزخانه برای خودت چای قند پهلو ترتیب می دهی می آوری پای دفتر دستکت یک قلپ چای داغ از آن چایی های وسوسه انگیز (البته برای من) با عطر هل و زعفران می نوشی و دوباره می خوانیش از نو مبادا حرف نا گفته ای لابه لای شلوغیِ این ذهن پر دغدغه جا مانده باشد...
No comments:
Post a Comment