Wednesday, July 27, 2011

...

دیروز رفتم به همان جای خلوت . تکه های روحم در زیر همان آسفالت ها ی داغ  چال شده بودند. با هر قدمی که از رویشان بر می داشتم درد به استخوان روحم می رسید و تیر می کشید درخت های آن سالها سر سبز تر از آن وقت ها سر جایشان بودند و برایم شاخ و برگ به نشان سلام می تکاندند .بستنی فروش هم آنجا بود طبق معمول آن روز ها بستنی می فروخت. نیمکت دو نفره ای به چشمم افتاد بستنی فروش آمد گفت چند تا گفتم دو تا  .سهم تو را به خورد سطل آشغال کنار نیمکت دادم . نگاهم را جمع کردم  ، حس هراس در من موج می زد، چشم دیدن جای خالیت را نداشتم. همین طور بستنی به دست نشستم  زل زدم به همان جای هیشگی یت بستنی هم آب شد ، به خورد نیمکت چوبی رفت مثل تو. نه ؟و من هنوز در شک بودم آخر می دانی آنجا همه چیز و همه کس سرجایشان بودند جز تو به خانه که بر می گشتم خیابانم را عوض کردم دیگر تحمل  خاطراتت را نداشتم کم آورده بودم می فهمی؟

No comments:

Post a Comment