Monday, July 18, 2011

...

آن وقت ها که بچه مدرسه ای بودم دلم  به نمره هایی که بیست می شد و می گذاشتم ته دلم که کمی خوش شود ،خوش بود هر چند از آن خانواده ها نبوده ام که از حال و روز بچه هایشان خبر دار باشند یا بچه هایشان که از مدرسه وارد خانه می شوند قربان صدقه اش بروند و سلام و خسته نباشید تحویلش دهند و کلی اداهای دیگر که من اسمش را نمی دانم .تنها خوشحالی و انگیزه ام از برگشتن به  خانه همان نمره ها بود در این خانه چیز خوشایندی پیدا نمیشود(نمیشد) مادرمان هم که همیشه سر خودش را با قابلمه و کفگیر و وسایل صدا دار آشپز خانه سر گرم می کرد(می کند) و حوصله ای برای شنیدن به حرف و درد و دل هایمان به خرج نمی داد(نمی دهد) ،بعد خودم شلوغش می کردم امروز مثلا در مدرسه از همه سرتر بودم نمی دانم مسابقه  فیلان را برنده شدم آخر سر هم همیشه سرش را پایین می انداخت و می گفت حالا کوه که نکندی چقد تعریف و تمجید می کنی مخمان را خوردی بتمرگ ناهارت را بخور گاز معده نگیری پول دوا دکتر نداریم  ،خلاصه همیشه حرفی تو ذوقی می زد. پدر هم که ما اصلا جرئت نداشتیم،   کلماتی جز سیاست و پول در ذهنش نمی گنجید ، همیشه مخالف رفتن به مدرسه ای که اسمش ایرانی باشد بود اما چون پولش نمی رسید به همان ایرانی کفایت کرد. می گفت کتاب هایتان سر تا پا دین و مذهب دارد راست هم میگفت مثلا کتاب زیست را باز می کرد وسط متن از قدرت  خداو اینها نوشته بود و کلی حرصش می گرف پرت می کرد توی سر و صورتمان خلاصه همین طور پیش رفت و ما از مدرسه فارغ شدیم در حال حاضر هم منتظر ورود به دانشگاه هستیم  و من دلم برای آن نمره ها که سر دلم شیره میمالیدم و خوشحالش می کردم تنگ رفته دیگر هیچ خوشی برایم نمانده که بخواهم کلمه ی انگیزه را در خودم به وجود آورم کاش یکی از همان روزها که از مدرسه بر می گشتم، هیچوقت بر نمی گشتم به خانه ای که پر از تنهایی و دغدغه است .پدر و مادری که  محبت و خوشی را حق پول می دیدند ، پولی که نداشتند و فقط حرفش را می زدند ،آنهایی که فرزند کاکل زری خانواده شان  پول بود و نداشتند که نوازشش کنند و من هیچوقت یادم نیامد یعنی نبود که بیاید واقعا کی کودکی کردم یا جوانی همه اش همین جا در این خانه بودم. پدر مان می گوید آدم بی پول نمی رود بیرون هوا بخورد بستنی بگیرد دستش و لیس بزند و به خودش بفهماند ما خوشبختیم یا می توانیم باشیم و همیشه سعی در بدبخت کردن و نشان دادنش دارد .تعطیلاتم را کتاب می خواندم(می خوانم ) و توی اتاق حبس می شدم(می شوم) اینجا خبری از تفریح نبود(نیست) اینجا خانه نیست، قبر اتاقک دار است .

No comments:

Post a Comment