Monday, June 10, 2013

نامه های سر به مهر

 بودم، نبودم در تو اما. دوست داشتن در تو ریشه ای نبود. یک چیزی بود گذرا. به اقتضای زمان سراغت می آمد و می رفت. من بودم، یک دنیاعشق و تو که هم بود و هم نبود. نبود تو بودت را پررنگ می کرد. آنوقت هم که نبودی، بودی درمن. همین دورو بر ها. به همه جا می کشاندی ام. به هر کجا که تنهایی ات، دسته جمعی هایت را بی من می رفتی. تصور می کردم. چه می پوشی. چه می آشامی، چه سفارش می دهی. کی کجا چطور در چه وضعی می خوابی. یادت، حضور ِ بی حضوری ات را در من رنگ می بخشید. حاضر بودم. حاضر بودی. حاضر بودم غائب بودی. همیشه این من بود که حاضر بود چه باشی و نباشی. از من می رفتی، من در تو می ماندم. کجا را دارم بروم که هم تو باشی و هم تو. آری من در تو می ماندم. چای می نوشیدم. کتاب می خواندم. می نوشتم. دوش می گرفتم. گاه تا سر کوچه فراری می شدم نکند زنگ خانه خراب باشد و نشنیده باشم آمدنت را. من در تو می ماندم. شب ها مغزم خسته می شد. رویا پردازی با هم را رها می کردیم. به پهلو می افتادیم. دست هایمان تا به آرنج از تخت آویزان می شد. تو را به خواب می رفتم. می دانی وقتی هم بودی، نبودی. من همیشه تو را زندگی می کرده ام.

No comments:

Post a Comment