پلک هایم از هم باز می شود. بیدار می شوم. بلند می شوم. لباس می پوشم. صبحانه می خورم. در را به آهستگی همیشگی به هم می کوبم. سوار مترو می شوم. بوی عرق از زیر دستهای آویزان کناری هایم که حاصل همبستری شب پیش با معشوقه شان بوده یا در اثر نشُستن چند روز مداوم ِبدن و لباس زیرشان به صورتم می خورد. به زیر دماغم. رویم را بر می گردانم. خشونتی در نگاهم تحویلشان می دهم. صبحانه ام را در ذهن بالا می آورم. به نقطه ای خیره می شوم. حواسم را از متمرکز بودن در بوی نا پرت می کنم. به محل کار می رسم. ظهر می شود. ناهارم را سفارشی با همکارم می خورم. گاهی همسرم در ظرف های یکبار مصرف تهیه می کند. غروب به خانه بر می گردم. خستگی هایم را به همراه پیراهنم آویزان چوب لباسی می کنم. دست و صورت می شویم. از همسرم "چه خبر" های مثل همیشه را می پرسم. "سلامتی" مثل همیشه را جواب می گیرم. چند لحظه قبل از شام تلویزیون تماشا می کنم. بعد از آن توله های کوتاه و بلندی که در اثر سهل انگاری در غریزه حیوانی ام پایشان به زندگی باز شد و دهانشان بوی کاکائو و پفک می دهد روی شکمم مشغول بازی می شوند. همسرم ظرف های شسته را در جاظرفی جا می دهد. آبشان از شبکه های موازی چکه می کند. با حوصله دستکشش را آرام و ظریف از دست در می آورد. از نوک انگشتانش شروع می کند تا درش سوراخ ایجاد نشود. می آید. در حال نشستن در کنارم هنگام خم شدن بوی عطر و آشپزخانه و غذای جمع شده در تن و لباسش به مشامم می رسد. ران هایش را روی هم به حالت ضربدری تکیه می دهد. چند لحظه تنفسم را متوقف می کنم تا بو پخش شود و حس نشود. دوستش دارم. در این لحظات اما کمتر دوستش...، نه فقط حس چندش و ناخوشایندی نسبت به او پیدا می کنم. سعی می کنم از خود دور کنم این حس را. با یک دست موهای موج گرفته را به یک طرف شانه می اندازد. کنترل را بر میدارد. چند دکمه بالا و پایین می کند. پلک هایش سنگین می شود. بلند می شود. بوی غذا را هم با خودش می برد. چراغ ها را خاموش می کند. بچه ها را خواب می کند. به اتاق می روم. دراز می کشم. نمی دانم کی ولی همیشه بی آنکه متوجه باشم خستگی مرا ناگهانی و خیلی زود به خواب می برد. من یک کارمند خسته از پشت میز نشینی هستم. باز هم نمی دانم تا این لحظه چند بار خستگی را یادآور شده ام. نمی دانم. گاه نیمه شب ها بیدار می شوم. زندگی تولید مثلی را با همسرم ادامه می دهم. سیگار می کشم. به خواب می روم.روی تکرار ِکوک شده ام بیدار می شوم. صبح، صبحانه و ادامه ی ملال. براستی که زندگی مونولوگ غمگینی است.
No comments:
Post a Comment