سلام محبوبم. عزیزم. سلام مهربانم. این کلمات تو را آن طور که باید صدا نمی زنند. آن طور که تو شایسته شنیدن لقبی محبت آمیز که جای نام زیبایت را به خود می گیرند، فریاد نمی زنند اما همین که نزدیک ترین ارتباط احساسی اسمی را بین من و تو فراهم آورند هم خودش خیلی است. البته اگر قلبی منتظر در آن سوی پل باشد. یک جورهایی با این نوع صدا زدن می خواهم به خاطرت بیاورم ما هنوز نزدیک هستیم به هم. من نرفته ام، من هستم. هنگام آمدن می توانی مرا آنجا که رها، نه، رفته ای بیابی. اگر دوم شخص جمع را استفاده کنم از خودم آمدنت را ناامید می شوم. می خواهم صمیمیتمان را پایدار نگه دارم. آن گونه که بود. هست و خواهد بود. شب های این روزهایم که تو را در خود ندارند، در ظلمتشان گُمم. این پا و آن پا می کنم. به بهانه ی حتی ثانیه ای دیرتر باز هم خود را به اجبار در بستر می بینم. دراز کشیده و زل زده به سقف. گریزان ازینکه خود را بی تو، بی خبر از تو می بینم روزی را که تمام شد و پیامی از تو برایم نیاورد. چیزی که مرا می ترساند شمارش روزهایی است که دارد از روزهای بودنت بالا می زند. این نبودن ها باید یک جایی متوقف شوند. آری می شوند. کاش می شد، نمی شد آدمی یکی را که دوست می دارد برایش ملال آور شود یا اگر شد و رفت ملالش به سر رسد، برگردد و دوست داشتنش را ادامه دهد، آغاز کند. بگوید عزیزم برگشتم. مانند قهرهای شبانه ای که تا صبح به طول نمی انجامید یا اگر طول می دادی اطمینانی که حاصل از نرفتنت بود مرا خشنود و آرام می کرد به آشتی دوباره ات. شبی را در روزهایم نمی یابم که یاد مغموم ِتوام با لذتی وصف ناپذیرت بر بالینم احتضار نیابد. من فقط زنده ای هستم که مرده اش را زندگی می کند.
No comments:
Post a Comment