چه
زود همه چیز، همه عصر می شود. از گرمی لحاف که بیرون می کشم و به سردی
زندگی ام وارد می شوم، سوزن سوزنی های روزی که می آیی حالش را بگیری و او
"حالت" را می گیرد به تن نیش می شود. بر من معلوم نیست، نمی دانم کجای این
زندگی سرزندگی از من به جا گذاشته شد که تنها خستگی اش به من ماسید. گاهی
آنقدر در تنهایی هایم مهربانی طوری بر من مستولی می شود، می خواهم همه خودم
را به آغوش بگیرم. برایش دل بسوزانم. بگریم. و خیسی صورت را به روی شانه
های بی کسی ام خشک بگردانم. تنها برای خودم. نمی گذرم. بر این دیر گذری ها
سخت می گذرم. هیچ خوشی به من نمی گذرد. خوشم از دنیا و آدم هایش نمی آید.
کسی مرا به دل نمی گیرد. آینده ای درانتظارم نیست، ندارمش. خوب نیستم. راضی
نیستم. نیستم.
No comments:
Post a Comment