Tuesday, February 04, 2014

جمعه

جمعه در موازات روز قبل و بعد سنگینی می کند. او را به نام های زیادی می شناسم. به صبحی که چای دارد و صبحانه آماده. در آمیختگی شلوغی اش غم دارد. این غم نه پنهان که آشکار و بیش ترها بی دلیل است. جمعه در صبح های یکنواخت، در عصرهای کرخت در
یکی بودن ها. هر کاری اش هم کنی او طبیعتش را حفظ می کند. اما من کاری اش نمی کنم. به حال خود می گذارمش. من می خوانم او دم می کشد. آن قدر دم که به پختگی و پوست کلفتی ام رسد. صبور تنهایی ام و تنهایی عادتم. به شنبه می رسم. لحاف را کنار که بزنم گرفتگی اش به چشم و دل می رود. او را هم کاری نمی کنم. می گذرانم تا گذرم کند. نگذشته گذر ناممکن است. متحمل می شوم تا به آستانه تحمل افزوده شود. و من هیچ را کاری نمی کنم.

No comments:

Post a Comment