Sunday, February 10, 2013

نامه های سربه مهر

 تنهایی ام را شخم می زنم. روزهای با هم بودنمان آنقدر همیشه ساکت و آرام و متین بودی که وقتی به فکرم می رسی خاطره ای جز خاطراتی که خودم از علاقه زیادم برایت ساخته ام در ذهنم نماند. هیچ هدیه ای به من نداده ای تولدم یادت نبوده یا اگر هم بود توی فاز این کارها نبودی و من آنقدر مهم نبوده ام که ازین محبت ها از تو ببینم. این می شود که هیچ چیز جز دیدارمان چند تا عکس و کلی ایمیل که خودم برات فرستاده بوده ام از تو به یادگار ندارم. دلم تنگ می شود ازین نداری ها. دلم می خواست خاطرات بیشتری از تو داشتم. با آن ها تا ابد ادامه می دادم به زندگی در تنهایی ام. همین می شود که وقتی خاطراتم را شخم می زنم یاد حرفهای خودم می افتم. یاد قربان صدقه رفتن هایم. یاد دورت بگردم هایم. یاد وقت هایی که پشت تلفن خوراکی می خوردی صدای چیپس خوردن را از دهانت می شنیدم و چون دوست داشتنت جور دیگری بود می گفتی دوست داری خوراکی هایی که من لب زده ام را بخوری. خوشحال می شدم از همین دوست داشتن های پنهان و کودکانه برای اینکه غر نزنم دوست داشتنت را نشان نمی دهی به شوخی اینطور دوست داشتنت را نشان می دادی که رنگی کودکانه داشتند و هردو می دانستیم. یاد وقت هایی می افتم که سیر تا سیر می خوردی و من با جان و دل قربان شکم کمی برآمده مردانه ات می رفتم حالا هم می روم در دل اما یک آن به خودم می آیم تمام وجودم را غم می گیرد. دیگر نیستی که قربانت بروم. با خودم می گویم که آیا حالا که مرا از زندگی ات طرد کردی چیزهایی از من گاهی به یادت می آوری؟ نمی دانم دلت برایم تنگ می شود یا نه. نمی دانم خاطره خوبی از من به یاد داری یا نه. نمی دانم قربان صدقه رفتن هایم از من به خاطرت هست یا نه با خودت می گویی دخترک افسرده بود.گاه بی حوصله بود یکهو می خندید.گاه خوشحال بود و یکهو با بی توجهی ات مثل انبار باروت منفجرانه عصبی می شد. از آن عصبانیت های دخترانه وقتی که پای عشق وسط باشد و بی علاقگی ببینند همه را با هم می بلعند و ادب نزاکت فراموششان می شود. مدام موج منفی می داد.از خانواده اش از نرسیدن به خواسته هایش یا غر می زد که دوست داشتنت به اندازه ای نیست که باید باشد. زنگ زدن های وقت و بی وقت که اگر یکی از زنگ هایم را جواب میدادی و نمی گفتی مشغول کار و مشتری هستی هی زنگ نمی زدم که باعث اذیت شدنت بشود. هیچوقت قصد اذیت کردنت را نداشته ام حالا که نرم نرم داری از یادم می روی به خودم آمدم آن روز ها دیوانه وار عاشقت بودم و حواسم به مدام زنگ زدن هایم نبود خودم را توجیح نمی کنم اما تو هم خیلی جاها برایم کم گذاشتی. خیلی جاها. دوست داشتی هر موقه سرت خلوت شد اگر حوصله داشتی سراغی از من بگیری. یک روز دوروز سه روز اما چقدر؟چقدر از من سراغ نمی گیری؟ اینها اسمش عاقلانه دوست داشتن برای همیشه و ازدواج نیست من وسیله ی سرگرمی ات بودم. همین که دیدی تند می روم کارم را تمام کردی.با گوشی خاموش کردنت مرا، احساسم را، غرورم را توی خودم خاموش کردی. شاید از من فقط همین ها به یادت مانده اما آن قسمت های خوب چه؟ آن اس ام اس ها. آن نامه نوشتن ها. آن مهربان بودن ها. اگر از من فقط همین ها به یادت مانده شاید صداقت وفاداری را یاد گرفته باشی که در مکالماتم سعی در فهماندنشان به باورت داشتم. تو باورم را از من گرفتی. باورم به دوست داشتن و اعتماد کردن. امیدوارم انقدر درکت پایین نباشد که از من فقط قسمت سیاهم به یادت مانده باشد  

No comments:

Post a Comment