می دانم برنمیگردی. چند ماه دیگر بیست و هشت ساله خواهی شد. برای تو، یک خانواده مذهبی/سنتی سن ازدواجت هست. یک کمی هم دیر شده تازه. قرار بود با من ازدواج کنی. قرار بود رهایم نکنی. درست است گفتی قول نمی دهی اما گفتی هم هرگز ترکم نخواهی کرد. هرگز از من خسته نخواهی شد. چه شد؟ چه طور شد؟ البته به حرفهایت تکیه نکردم اما دوست داشتن زیاد آدم را مطمئن می کند از حضور همیشگی کسی. دقیقه ی نود تنهایم گذاشتی. شاید یک سال یا چند ماه دیگر ازدواج کنی با همکارت/دختر همسایه ات/ همشهری هایت چه می دانم هرکس که باشد غیر از من و خبرش به من برسد. به همه سپرده ام خبرت را به من برسانند. می خوام نداشتنت را عذاب بکشم. زجرکش شوم. جان بدهم. همه می گویند تو پشیمان بر می گردی تا با من یار همیشگی بمانی اما من می دانم. می دانم بر نمی گردی. این فقط یک توجیح است حتی به دلخوشی اش هم نمی ارزد. وقتی می دانم خوشبخت می شوی. چون مرد عاقل و هوشمندانه ای در زمینه ی تصمیمات زندگی ات بودی و هستی. نه از آن مردها که پشیمان برمی گردند. این را همیشه از کم حرفی و اطمینانی که در جمله های محکمت بود می شناسم. می گفتی ازدواج الکی نیست. یعنی من را آنقدر دوست نداری. یعنی نمی خواستی با فاش کردن من بقیه را از خودت محروم کنی. نمی خواستی کیس های بهتر را اگر پیدا شد از دست بدهی. برای همین ها بیشتر درد میکشم. برای اینکه میدانم برنمی گردی. برای اینکه می دانم یک ازدواج موفق خواهی داشت و من در سوگ نداشتنت سالها روحم را به حسادت چنگ خواهم زد.
No comments:
Post a Comment