Thursday, February 14, 2013

213

همه حق رو به خودشون میدن
اون موقه ها که پشت تلفن که باهات حرف میزدم از داشتنت احساس امنیت می کردم . اونوقتا که پشت تلفن ازینکه مادرم هی میاد تو اتاق خواهرم هی میاد تو اتاق قر میزنن دعوا می کنن اعصابمو خورد می کنن. ازشون پیشت بد می گفتم. می گفتم خواهر جندم عمدن  میاد تو اتاق سرک بکشه میره میاد میره مادرم باز همینطور می گفتم از همشون بدم میاد هنوزم بدم میاد و تو میگفتی از خونوادت بد نگو. نمیفهمیدی. نمیفهمیدی منو. تو ناز و نعمت بزرگ شدی. نفهمیدی صب تا شوم از بی پولی حرف زدن. از نداری حرف زدن یعنی چی. از بابایی که هفته ای یه بار می یاد هممونو می گائه می ره تا هفته بعد. شاید تو شاید همه بگن من چون به تو تکیه کرده بودم به خودم مغرور شده بودم اما اینطور نبود. من از بچگی عقده های سرکوب شده توم بود. از همه چی. از کمربندای بابام گرفته تا نداشتن یه تفریح. همش میگفتین بی پولم. مادرم میگه ما پول نداریم باباتم که به من پول نمیده شمارو ول کرده گفته اینا بچه های من نیستن. خب مسلمه. مادرم هم حسودیش میشه اون چندر غازی که دایی بهش میداد باهاش برامون ساندویچ بخره. پیتزابخره. کی اف سی بخره. مامان یادته کلاس اول راهنمایی یه دوست پولدار داشتم اون بهم گفت ما اخر هفته ها همیشه کی اف سی می خوریم. منم پول عیدیامو جم کردم دوروز از صب تا شب گریه کردم شام روز دوم برادرمو فرستادی تا با همون پولم برام کی اف سی بخره. درسته بابا خوب نبود و بهت پول نمی داد. بابا حسوده. اون حسادتو تو روح تو هم فرو کرده. دوس نداشتی برا ما چیزی بخری. جوری میخریدی که بخور نمیر باشه. خب منم به حسادتت حق می دم. هیچوقتم نمیخواستی ما بریم بیرون میگفتی پول تاکسی نداریم.وقتی خرید ضروری داریم میریم.مهمونی هم نمی رفتیم. میگفتی مهمونی دل خوش می خواد. روزای عید هم از غمگینی روز اول غم باد میگرفتیم و بیرون نمی رفتیم.تو دوست نداشتی. مام که نمیتونستیم بی تو بریم. با کی بریم اصلا؟ رفتنمون تا کجا بود؟> بقالی سرکوچه. سوپر مارکت. فروشگاه ارزون لباس نزدیک خونه. افسرده بودی. هیچوقتم قبول نکردی افسرده ای. تا اینکه سکته کردی.همه گفتن چون یه بچه شش سالش مرده چند سال پیش غصه خورده و اینکه شوهرشم دیوثه. ولی تو قبلشم افسرده بودی. از بچگی افسرده بودی. اینو از رفتارات می فهمیدم وقتی چیزی می خواستم جوری بغض می کردی که پشیمون بشم یا کتکم میزدی یا با بغض می رفتی کنار اب انبار می ایستادی تو روستا می گفتی خودمو بندازم تو آب؟ خب منم بچه بودم باور می کردم از ترس گریه می کردم می گفتم نه. ولی هیچکس حرف منو قبول نمیکنه. منم هیچوقت نگفتم از قبل افسرده بودی ولی گاهی می گفتم افسرده ای و تو عصبی می شدی. چون حرف حق عصبانی کننده است. الان همه به حرف من رسیدن. حالا داری رژیم می گیری. گاهی از زیر زبونت در میره میگی من که نمیتونم چیزی بخورم چربی و قند دارم چرا ساندویچ بخرم.ما هم هیچی نمیگیم. بهت حق میدیم. مادر مهربونا فقط تو فیلما هستن که اگه خودشون از چیزی منع هستن واسه بچه هاشون منع نمی کنن. من و خواهرم. برادرام که زن گرفتن تو کون زناشون عشق و حال می کنن. دوازده کیلو سوتغذیه دارم. دکتره می گفت تو خونتون چی میخوری. روم نشد بگم. نباید هم بگم. زشته. اینا هیچ. من اون پسره رو خیلی دوست داشتم. هنوزم دارم ولی دیگه برنمی گرده چون با من بازی کرده بود. از بلایی که سر روح  و روانم اورد و کلی قرص اعصاب می خورم نمیتونم ازش بگذرم. هم دوستش دارم هم ازش بدم میاد که به شخصیتم توهین کرد. وقتی فهمیدم منو پیچونده و بادروغ ولم کرده تا دوماه باور نمی کردم. گریه می کردم. رگ گردنم درد میگرفت از گریه کردن زیاد. چون اون رگه مال اعصابه. با خودم میگفتم تا اخر عمرم باید تو این خونه بمونم و بپوسم. هنوزم می گم. چون اون فرد ایده ال من بود. شما که میدونید من تو انتخاب همه چی سخت گیرم. هیچکس به دلم نمیشینه. اون استثنایی بود. با خودم گفتم حالا باید یه عمر زیر شما دوتا بابا مامان رو تمیز کنم. چون من که قرار نیست دیگه ازدواج کنم . هرچند خواستگار نخواهم داشت. اما هیچوقت هم ازدواج نخواهم کرد. اون روزا اون روزا خیلی دردناک بود هنوزم هست احساس میکردم اون پسره منو از دست شما نجات می ده. خودم بهش محبت می کردم چون دوستش داشتم اما اون محبتش فقط یه جانم گفتن بود. محتاج محبتش نبودم که فکر کنید عقده نداشتمو میخواستم با اون جبران کنم. می خواستم با اون کسی که دوست دارم و دوستم داره ازدواج کنم. برم کار کنم شب جمعه از پول خودم براتون فست فود بخرم بیام خونه تون بخوریم نه با پول شوهرم که کسی فکر نکنه واسه پول باش ازدواج کرده من با عشق ازدواج کردم نه با شوهر.تا انقد غذاهای کنسروی و خوراک سبزی نخورید که مثل من سو تغذیه بگیرید.اما اون پسره تو ناز و نعمت بزرگ شده بود ازون سوسولا که پول تو جیبیشون از باباشونه. داداشای من اصلا پول تو جیبی نداشتن. ازون سوسولا که بعد مدرسه باباشون میفرستتون کلاس رانندگی/ دانشگاه/ بعد هم با پارتی یه کار براشون جور میکنن ویزاشون درست میشه ماشین میخرن براشون زن می گیرن اون بدبختی های من براش مهم نبود. باور هم نمیکرد. دوس داشتم باور کنه بدونه بدبختی واقعی چیه چون روزایی که از مشکلات حالم خراب بود بهش زنگ میزدم تا دلداریم بده دلداریش میدونی چی بود؟ اینکه آقا چند ساله با باباش و خواهرش زندگی می کنه و مامانش رو ندیده چون مامانش ایرانه ولی هرسال میبینتش . بدبختیش در این حد بود. داشتم تو خودم از خنده منفجر میشدم. ولی هیچ نگفتم گفتم آها. تا حماقتشو به روش نیارم.حتی بلد نبود دلداریم بده. روزایی که داغون بودم براش مهم نبود شاید که بلد باشه دلداریم بده عصبیم می کرد فحش میدادم به خونوادم دوس داشتم وقتی فحش میدم دلداریم بده ارومم کنه.دست خودم نبود ضعف اعصاب داشتم. اما ارومم  نمی کرد. می گفت بی ادب نشو. بیشتر منو میسوزوند. درکم نمی کرد.واقعا هنوز اون دیوث نامرد رو دوست دارم هنوزم.وقتی باورم شد ولم کرده تحمل خونوادم برام سخت تر شد شاید خدا این بلا رو سرم اورد تا منو به زمین گرم بزنه اما خدا تو میدونستی اون تنها ادمی بود که دوستش داشتم که مرد ارزوهام بود به خاطر خودش احساس امنیت می کردم مرد بودنش رو دوست داشتم . خدا تو چیکار کردی با من پنج سال شب و روز دعا کردم نماز رو که همیشه میخونم ولی دعا کردم از من خسته نشه دوستم داشته باشه و بهم برسیم تو منو نابود کردی. اون تنها امیدم بود. من دیگه خسته ام. خسته

No comments:

Post a Comment