Friday, February 15, 2013

214

به جایی می رسی که برای به کرسی نشاندن عقاید و نظراتت بالاپایین نمی پری، خونت به جوش نمی یاد فقط با بی حالی می گویی "نظر من اینه" یا سرت را می اندازی توی فنجان چایی و سکوت می کنی


 به جایی می رسی که برای اثبات ِشخصیتت و خودت خشونت به خرج نمی دهی، آرام با رفتارهایت چطور بودنت را به باور دیگران اثبات می کنی یعنی می شود بدون متوجه بودن خودت


به جایی می رسی که اگر جایی از کسی که راجب تو حرف زده، حضور نداشته ای، خبرش را به تو می رسانند چیزی شنیدی که مغایر با تو بود جبهه نمی گیری، از او به دل نمی گیری، روی صندلی ات یله می دهی انگشتت را توی دسته ی فنجان می چرخانی یا نگاهت را پایین می اندازی با طمانینه می گویی "خُب حتما مرا اینطور شناخته"!

به جایی می رسی که هیچ خبر خوب و بدی آرامشت را به هم نمی زند. خوبش اگر باشد انگار اتفاقیست که نیا فتاده اتفاق نیوفتادن خودش یک جور اتفاق افتادن است فقط چون آرام است مدام هر روز تکرار می شود احساسش نمی کنی. بدش اگر باشد با خونسردی می گویی اتفاق است دیگر باید می افتاد وظیفه اش افتادن است.

به جایی می رسی که زمانی جایی کسی به نگاهت می افتد که روزگاری تمام لحظاتت را پر از هیجان می کرد. همان که تمام لحظات بالا را از ملال در می آورد. به تو شوق ذوق هیجان می داد. نمی دانی سختی های زندگی سختی های رفتن کسی که دوستش داشتی تو را به پختگی رسانده است یا بی تفاوتی. نمی دانی آیا پختگی ها تو را به بی تفاوتی ها رسانده اند، آیا پختگی ها معنی بی تفاوتی گرفته اند یا بی تفاوت بودن ها به پختگی تعبیر شده اند. هرگز نمی شود بی تفاوتی آدم را به پختگی برساند چون در بی تفاوتی چیزی نیست این قبل از بی تفاوقتی ها هستند که به بی تفاوت بودن معنا می دهند. مرز بین پختگی و بی تفاوتی همین ندانستن ها است



No comments:

Post a Comment