Sunday, June 29, 2014

سر به مهر



از خود بیرون می آیم به خود فرو می روم. تنهایی همین است. تو هم که نیستی دست مرا بگیرد از من ِ تنهایم جدا کند. ببرد به رویاها. به تویی که از رویاهایم بزرگتر هستی و من نتوانستم، نشد، شاید هم نخواسته ام رویایم را بزرگ کنم. چرا که اگر وسعتشان می دادم شاید کوچکتر می شدی به من. از طرفی دیگر غول دوست داشتنی که در هسته درونی ام به زندگی خود ادامه می دهد تو را دور و ریز و ریزتر نمی نمایاند به من. و این چه خوب است. انگار می کنم که تو را، مشبه به ات را در دنیاهای دیگر و دیگران جستجو می نمایم. من تو را هیچ کجا جز در خودت ندیده ام. نه در قاب دیواری که از عکست پُر شده است. نه در تنگ ماهی که انگشتانم را به آن فرو می برم، می چرخانم تا قرمز ِماهی لب های با دندانه های کوچکش جای لب های تو اشاره ام را گاز کوچکی از عشق و بوسه می گیرند. نه در شماره ای که تو را خاموش می گیرند. نه در صندلی هایی که برایت کنارم جاخالی می دهند. نه در قطاری که شیشه پنجره را همانطور که گونه هایت، پیش کش می کنند. نه در انزوای چهار دیواری که آغوش تو را فشرده ام می کنند. نه در آفتاب غروبی که زرد ِمیان سفیدیِ نرگس خشک شده ات از گذشته ی مانده در کمد را، اندوهگین و دلزده ام می کنند. نه در خیابانی که همقدمم می شود. نه در بارانی که چتر تو و نه در شب هایی که امینتت را ندارد. نه در روزهایی که تکرار نبودنت را دارند. نه در شلوغی هایی که تنهاترم می کنند. نه در دستانی که به سویم می آیند و بو و حسی از تو ندارند. نه در آدم های کوچه و خیابان. نه. من هیچ کجا جز در خودت تو را ندیده ام.

No comments:

Post a Comment