با توجه به تمجیدهای فراوانی که شنیده بودم می شه فقط تا دویست صفحه اول کتاب رو عالی دونست اون هم به دلیل شخصیت هایی چون حسن و پدرش و پدر امیر و آصف. دویست صفحه بعد رو نمی شه گفت طبیعی نیست ولی مصنوعی وار هم هست. رویدادها به صورت تقریبا گزارش از شرایط افغانستان بیان شده و اینکه سیر طبیعی رمان باید توی افعانستان با همون نثر دویست صفحه اول ادامه پیدا می کرد ولی متاسفانه نثر رمان و موضوع در دویست صفحه آخر عوض می شه و می ره به سوی سفارشی نویسی و زندگی اعیانی و عروسی امیر در آمریکا به دلیل اینکه مهاجرزاده بودند و بعد هم بیماری شیک ثروتمندان یعنی سرطان که این روزها در رمان های بازاری ایران زیاد می بینیم و بعد دلتنگی خاله جمیله برای کشورش بعد از حمله آمریکا که فضا مقداری امنیتی می شه که رمان رو به سرازیری این می بره که نویسنده می خواسته سر و ته داستان رو با خاله جمیله و ثریا و سفر به آمریکا و رها شدن امیر از وجدانش با سرپرستی فرزند حسن، هم بیاره و خواننده رو زده می کنه و یاد رمان های سفارشی ایرانی ها می اندازه. اضافه بر این در دویست صفحه دوم شخصیت حسن یهو از بین می ره و هیچ حرفی ازش زده نمی شه در حالیکه خواننده مدام در ذهنش دنبال او در ادامه رمان می گرده و در ابتدا هم روی شخصیت ها که ارزش کار شدن دارن کم شخصیت پردازی شده. دویست صفحه آخر رو به سختی تمام کردم. علاوه بر این یک مسائلی مطرح می شه که در خون و فرهنگ افغان ها عجین شده و غیر ممکن هست اون هم سیستم چند همسری هست در حالی که پدر امیر تا انتها مجرد ماند. دوم صدای بوق و آژیر آن هم در افغانستان آن زمان که امکانات زیر خط فقر بود.
No comments:
Post a Comment