Tuesday, July 05, 2016

we have a dirty politics

پدر بزرگم یعنی پدر مادرم سی سال پیش در امارات مغازه حلاجی داشت و یک خانه و یک زمین در منطقه نایف دبی که در حال حاضر یک ساختمان هفت طبقه جواهرات فروشی شده است. او زمین اش را فروخت و تنها خانه ماند. مادر بزرگم می گفت در زمان اعلزرد توی خیابان دنبال ایرانی ها می دویدند که به آنها با پنجاه درهم جواز ع ر بی بفروشند اما پدر بزرگم نخرید آنوقت ها ایرانی ها مثل هیتلر به خود می نازیدند و هواخواه ملیت بودند. نمی دانستند روزی از عرش به فرش می آیند. نمی خواستند زیر دین دشداشه بروند. مادربزرگم که هوای وطن داشت دچار بیماری روحی روانی جسمی شد تمارض کرد و خودش را در اسرع وقت به وطن بازگرداند. خاله ام با همسرش برای جواز اقدام کردند پاسپورت ایرانی را بیست سال از انها گرفتند. بدون هویت شدند. با یک ورق زندگی می کردند در فقر و فلاکت. جوری که موش ها از سوراخ اتاق کارگرهای بنگال وارد اتاق خاله ام می شد و تمام نوک انگشتان دستش را یک شب خورده بود. فاضلاب از کنار اتاقشان رد می شد. در آن زمان ع رب ها برای ایرانی ها دو لا پهنا می شدند و احترام خاصی قائل بودند چون دعوای مذهب در کار نبود. پدرم نیز موقعیت های بسیار خوبی را از دست داد. از انجا که یتیم بود حسادت نمی گذاشت برای فرزندانش ذخیره های مالی نگه دارد. همیشه می گوید من یتیم بوده ام چرا باید به فرزندانم کمک کنم و بعد بروند پی زندگی خودشان؟ یکی از دلایلی که من را از دانشگاه منع کرد و هزینه نداد همین فلسفه احمقانه اش بود و بیماری حسادت روانی. او در ابتدا راننده تراکتور بود. بعد کامیون و بعد چند مغازه گرفت که همه این ها در آن زمان حقوق های بسیار عالی محسوب می شد. و همه اینها را طی عیاشی های جوانی اش از دست داد. یک شب او را با یک جعبه بییر مست از ماشین به بیرون پرت کرده بودند و صبح ها چون حوصله بیدار شدن نداشت ساعت ده جلوی مغازه تعمیرگاهش با دوستانش تا چند کیلومتری میخ می ریخت که پنچری ماشین ها را بگیرند و منتظر مشتری نمانند. در ادامه این بی شرف بازی ها ورشکست شد و در اینجا راننده ون باری است. ما قشر کارگر محسوب می شویم و زندگی کردن واقعا سخت است. اما هر چه هست اینجا وطن من است. احساس امنیت می کنم. در خیابان هیچ مردی مزاحم نیست. جیب زن بسیار کم است و همین امنیت و زندگی بخور نمیر را ادامه می دهیم. 
طی مذاکراتی با خودم می گفتم اگر اعلزرد مثل سیستم سیاسی بریتانیا اجازه داده بود که هر حزب رهبر خودش را داشته باشد و اگر پارلمان واقعی داشت و در مسائل سیاسی دخالت نمی کرد و مثل ملکه بریتانیا و شوهر گوشه ای برای خودشان به عیش و نوش مشغول بودند ما هنوز اعتبار سیاسی مان را داشتیم و انقدر پلشت و خایث خوانده نمی شدیم. انها می گویند یو هو اِ درتی پالتیکس واقعا هم راست می گویند. ناگهان سقف حمام ریزش کرد تپاله ای از گچ و سیمان از کنار شانه ام رد شد. لابد این هم از نتایج تفکرات من در حمام بود که سقف مطالبات ریزش کرد و باز از نو خاک و خولی شدیم. 

No comments:

Post a Comment