حالِ بد را نمی شود با چیزی عوض کرد.حال بد را نباید کول کرد.حال بد باید بماند.لحظه ای که هست.جایی که سربرآورده.همین حال را اگر با خودت ببری گند می زند.گند می زند به تمام لحظه هایت. به چیزهایی که دم دستت هست.به آدم هایی که در همان حال بدت قرار گرفته اند.به لیوان چایی که توی همان حال نوشیده ای.به غذایی که در همان حال های بدت از سر بی حوصلگی درست کرده ای.نیمرو ها،املت ها بوی تنهایی می گیرند.بوی کهنگی ِغم. به قلم وکاغذی که دست می بری.به کتابی که می خوانی.چندلحظه بعد، چند ساعت بعدتر،فردا صبح، چند روز دیگر،چند ماه دیگر،سالها بعد وبعدتر روزی که حال خوبَت به تو برگشت. دیگر نمی توانی آن کتاب را ورق بزنی بین کلماتش تورا یاد روزهای ِآدمهایی که از تو گذشتند و ماندی یاد تنهایی ات می اندازند.ذهنت گلوله ای که پخش می شود در خاطرات.دلت می گیرد.کتاب را می بندی و دیگر سراغش نمی روی.یکی یکی همه را می بندی.رابطه هارا می بندی.آدم ها را می بندی.می گذاری کنار.خاک می خورند گوشه ی دلت و تو خاک خوردنشان رادرازکشیده روی تخت به تماشا می نشینی.
No comments:
Post a Comment