Friday, February 17, 2012

53

همش یه چیزایی میدونم که هیشکی نمیدونه .همش همش انقدر فکر کردم و حرف نزدم که حرف زدن از یادم رفت. همش دیگه سخته جمله درست کنم حتی جمله های ساده مثل سلام و احوال پرسی .همش انقدر فکر کردم به ادمای ِ هرجایی و هرنوعی که تمام بدنم مغز شده  از هر حرکت کوچیکشون کلی حرف و مفهوم به ذهنم میاد . انقدر میدونم که از نفهم بودن و خوشی ادما دلم میسوزه و حالا پیش خودتون سواله که باید دلم برای خودم بسوزه بله اینبار هم شما میدونی . اینبار هم شما خوبی . اینبار هم شما فهمیده ای و میفهمی . اینبار هم شما خوشحالیت و خوشحال بودنت و خوشحال بودن رو بر منطق ِ من به رخ بکش. همش یه دردایی دارم که گفتنش بی فایده شده و تاریخ گذشته .همش حرصم میگیره از تمام ادمای زندگیم که اضافین .همش یه دردایی دارم که باید خفه شن .همش دردایی دارم که خفه میشن .همش دیگه نفسم بند میاد و با دندون قروچه میخورم حرفامو.همش دیگه نفسم بند میاد از حرفای تکراری ِ ادمای ِیکدست .حالم دیگه حالم دیگه همش نفسم بند میاد که بگم نفسم بند میاد که بگم حالم دیگه ....

No comments:

Post a Comment