بچه ای نشسته جلوی کوهی از آشغال های مختلفِ قطعات وسایل برقی وسطش یک تلویزیون کوچک با برنامه کودک روشن است و در آخر سوژه ی عکاسی و معروف شدن عکاس در جشنواره ها می شود
بخاری کلاس زیبایی طبیعی را از صورت تعداد زیادی بچه های مدرسه می گیرد شعرش می کنند،قافیه و ردیفش را طبق قوائد فارسی می نویسند تا بتوانند با خواندنش لقب هنرمند بگیرند
اعدامی می برند بالای دار تماشاچی ها حال و هوای ورزشگاه آزادی به خود می گیرند از دارو درخت و دکل های برق مورچه وار بالا می روند
عکس دختر سرطانی با موهای ریخته،صورت های ترک خورده، سیلی سرمازده ی زن ها بچه های زلزله زده ی بی خانمان را به مزایده ی لایک های فیس بوک می گذارند
پیرمرد روی دست همسرش از کمبود دارو جان می سپارد-پسر بچه ای در خیابان گل می فروشد،کارگر شهرداری کتابی از سطل آشغال محل برمیدارد باز میکند به نخوانده هایش حسرت می خورد.
اینها نبودند سوژه ی عکسهایمان را، دغدغه های روزانه مان را، که دوربین در دست به انتظار فقر و فلاک همنوعانمان نشسته ایم تا به صدای چلیک چلیک دوربین عکاسیمان درش آوریم از کجا می آوردیم اگر اینها نبودند ...
به کجا می رویم یا رفته ایم؟
No comments:
Post a Comment