یاد نگرفته بود اندازه شکمش موقع غذا کشیدن چقدر هست یا پرمیکشید یا جوری که به دهن نرسیده تمام می شد. امروز را گرسنه بود. پُر کشید. بشقاب را گذاشت روی میز. به حالت یک آدم سیر و بی علاقه نشست. سیر از همه چیز. همه کس. از آن سیرها که بعدش آروغ باشد و بس. حتی حالا که گرسنه بود واقعا. دست چپ را به شکلی که روی سینه گذاشته باشند برای تعادل بین میز و بدن روی میز گذاشت. انگار با گذاشتنش خستگی هایش در می رفت.عادت داشت. آن خستگی ته مانده ی لامصب مدام در در او چنگ می زد. چنگال را به رشته های ماکارونی فرو برد. چنگال را پیچید. باز پیچید. دور خودش. دور زنش. رفته بود. برنگشته بود سه سال پیش. سه سال دور خودش پیچید. دور زندگی اش. دور کارتون های خالی که باید پر میشد برای فروش. دور بدهی های عقب مانده. حتی اگر خودش را میداد صاف نمی شد.دوباره برگشت پیچید دور زنش . دور خاطرات ِ با او. قربان صدقه اش رفت. رفتی. نموندی چرا دوتایی بپیچیم دور هم. انقدر بپیچیم که ریقمون در بیاد. بپیچیم بپیچیم ولو شیم روی تخت. تو بغل هم. تو هم بپیچی تو من. بین بازوهام خفتت کنم. ماچت کنم. اونوقت دوتایی خیالم به تو تخت می شد. به بودنت. به نرفتنت. دوتایی خوب بود.چنگال هم دوتایی می شد.این بشقاب هم. حتی این من. دوتایی قشنگ بودیم. دوتایی
No comments:
Post a Comment