Sunday, January 27, 2013

200

 فکر کردی همین که گوشی روم خاموش کنی و جواب ایمیلامو ندی و نخونی بسه
فکر کردی  همین که چند روز چند ماه یه سال حداقل بگذره از یادم می ری
فکری کردی چون آدرسی از جاهایی که هرروز میری ندارم
فکر کردی اینجا که مثل ایران نیست که بتونه بره مغازه ی باباتو داداشتو و خودت و دم در شرکت کولی بازی در بیاره
فکر کردی نائله که مث دختر شهریا نیس که بتونه بدون اجازه خونوادش تنهایی تاکسی بگیره جایی بره و ادرستو پیدا کنه
فکر کردی نائله بلد نیس اصلا به خونوادش دروغ بگه که بخواد این همه راهو بیاد پی من بگرده
فکرکردی این دختر واسه آبروشم شده نمیره از کسی سراغمو بگیره که بخوام برم از پسر عموم سراغتو بگیرم
فکرکردی با خودت این دختر هم مث خودم روستایی مذهبی و سنتی که نمیتونه ازین زرنگ بازیا در بیاره
فکر کردی همین که گوشیتو خاموش کنی و چند بار زنگ بزنم مغازه و بابات و داداشت دس به سرم کنن دیگه زنگ نمی زنم
فکر کردی این دختر درسته عاطفیه اما نازاست و باباشم که هم هست و هم نیست نه خرجشو میده نه هیچی فردا نونخورم میشه و تو خونواده ی خیلی خیلی مذهبی  که بابات ملا و عاقد سنی هاست چه جایی میتونم داشته باشم وقتی خودتم حتی راضی نیستی این ناقص الخلقه رو برا همسرت انتخاب کنی
فکر کردی حالا که رفتی سفر اینم بفرستم سفر آخرت عشقش با یه دروغ سرو تهمو هم اوردی شبا با خیال راحت میخوابی از دست زنگ زدنای گاه و بیگاه و اس ام اس هام راحت شدی به خدا راحت شدی من اینو دارم میفهمم
فکر کردی همین که گوشیتو خاموش کنی همه چی تو اون گوشی بود تموم شد رفت اما من نه. من مُردم.منو تو خودم کشتی. فقط میتونستم برا تو یه نفر همون احساس خوب رو داشته باشم همون محبتارو همون مهربونیا رو همون دلهره هارو . تو شبیه رویاهای من بودی معلومه که بودنت کاری کرده که نتونم دیگه جز خودت کسی رو دوست بدارم. نه نمیتونم. 
اره همه ی اینایی که فکر می کردی شد همش .همش تو خودم مردم.روکش بالشو گرفتم لای دندونم بی صدا گریه کردم. پن سال دزدکی دوست داشتن و عاشق بودن و لحظه لحظه با ترس و دلهره فهمیدم چه مزه اییه منی که اعتقادی به عاشق بودن و رومانتیک بودن نداشتم برای یه دختر روستایی عاشق بودن خیلی سخته این غمگین ترین بخش زندگی یه دختر روستایی هست

No comments:

Post a Comment