Wednesday, January 09, 2013

عاشقانه های یک مرد

پرده بازاتاق تاریکی آسمان را با یک مشت ستاره های کم سو پرسو به اتاق دعوت می کند.پنجره تا نیمه باز. نسیم ملایم پرده ها را به رقص در می آورد.اتاق به زور ِ نورآباژور ِکنار تخت تاریک و روشن می زند.شب است یا بهتر بگویم نزدیکی های بیداری شب و خوابیدن من و تو.من با تو.توبا من.با یک زیر پوش مردانه روی تخت دراز کشیده ام.آمدی .با یک دامن کوتاه کنارم مینشینی.می گویی خوابم نمیبرد،با من حرف بزن. غر میزنی.خسته ام. از تو می خواهم کنارم دراز بکشی وبی خوابم نکنی مثل کودکی دوساله که سروصدا میکند. دخترها احساسشان کودک میشود مخصوصاشبها. دلشان آغوش میخواهد با یک من حرف.حرف وحرف.ناراضی بلند می شوی. کرم نرم کننده از روی میز آرایش برمیداری.چهار زانو به حالت بچگانه ای نشسته ای. روی تخت.درکنارم.حالا نزدیکی های شکمم نشسته ای. به حالت جنین به طرفت لم داده،زانوها را در شکم کمی خم کرده ام. یکی از پاهایت را بالا آوردی. همینطور میگفتی. از داشتن حساسیت پوست که می خارد با صدای بم ِ آرامی که همیشه ملایم و خفه است. گله می کردی ازپوست خشکت.از زنانگی هایت که مُسَکن وار به من تزریق می شد. انگشت نشانه را به داخل کرم زدی. در آوردی.ظریف می مالید. آرام  به روی زانوهایش ،ساق پایش. حالا رسیدی به ماهیچه های پایین زانو ها.همین طور که با کرم مالش میدادی محو پاهایت شدم. از مالیدن کرم به خود در تاریکی نور آباژور برق میزد.تو دلی باخود گفتم بعد از کرم زدن به روی پاهایت دست کشم.یادم نرود. همینطور با چشمان خمارِخسته ام زل زدم.زل زدم. به گوشت لطیف و آویزان زیر زانوهایت وتو آنقدر کرم زدن را طولش داد که در نرمی ِپاهایت محوشدم.محو.محوتر. به خواب فرو رفتم و فرو رفتم. صبح فردا را که بیدارشدم دیشبش را یادم آمد. آخ .کاش دیشب خوابت مرا نمیبرد.یا کمی دیرتر میبرد. ران ها و پاهای نرمت را نوازش میکردم.این پاها نوزاش می خواهد. این ران ها لذت می خواهد. این تن دوست داشتن می خواهد.ظرافت تنی راکه دوستش داری. خواب ماندم. جاماندم دیشب. در دیشب.دردیشبت جا مانده ام هنوز

No comments:

Post a Comment