خانه ای داشتم نزدیک خانه ات. روبروی خانه ات یا حتی کنارش. پنجره هایش رو به خیابان ِخلوت ِ خانه های هردویمان باشد. رو به خیابان مشترکمان. دورش دیوار نباشد. نه دیوارِآجری. نه دیواری از جنس آدم ها. هرروزعصر دلتنگی هایم را روی تاقچه پنجره بنشانم. یک لیوان چایی به دست بگیرم. تا لب ببرم و از شوق انتظارت نتوانم بنوشم. منتظر باشم تا شیرینی چایی ام بیاید. شیرینی اش آمدن ِتو باشد. تو را، آمدنت را انتظارکشم. هرروزِباهم بودنمان صبح ها وقت رفتن به محل کارت همین طور که گذرت به پنجره خانه ما می افتد با لباس خواب، با موهای بهم ریخته، شُل و وارفته ایستاده باشم و تو نپرسی یا با خود نگویی چرا انقدر دختری شلخته را دوست دارم. نپرسی چرا صورتم را نشسته، چرا به خودم نرسیده پاشده ام آمده ام سلام ِصبح را به تو با لباس شیک محل کارت بدهم. من را با همین تنبلی ِدخترانه ی صبحگاهی ام دوست تر بداری. بخواهی بیشتر در آغوشم بگیری. دزدکی خیلی کوتاه از پشت میله ها به من سلام کنی رد شوی که مبادا خانواده ام بفهمند. یا بعضی روزها حواسم نباشد آرام آرام بیایی از پشت میله های پنجره با انگشتانت گنجشک وار به شانه ام بزنی و مرا از حضورت شگفت زده کنی. یا گاهی که از سرکار برمی گردی یک شاخه گل برایم کنار پنجره بگذاری بدون رو نوشت یا با رونوشت فرقی نمی کند. فقط چیزی باشد. نشانی باشد که هر دفعه در هر زمان مرا به تازه تر دوست داشتنت خوشحال کند. عصر ِ روزهای تعطیل، عصر جمعه های دلتنگ را دو تایی بنشینیم لب پنجره مان به من نگاه کنی، به هم نگاه کنیم. برایم شکلک در بیاوری و من بخندم یا برایم مثل وقتهایی که پای تلفن آواز میخوانی صدایت را بکشی و من ازین شوخی بازی های به نظر خودت بچگانه خنده ام بگیرد. من همین ها را می خواهم. همین ها و هرچیزی که بویی از تو را با خود به همراه داشته باشد.آه ای خدا کاش خانه ام نزدیکی های تو بود.کاش خانه ی دلت هم...تا مرا این چنین از خود به دور نبینی. چقدر دلم تو را می خواهد. نردیک تو بودن ها را.چقدر.
No comments:
Post a Comment