هنگام نشستن رو صندلی شصت پای راستش از همان دقایق اول به زمین فرو میرفت. با فشارآب لوله ی تهران. از خودش می رفت بیرون .بیرون می رفت. میرفت .حواسش گشت می زد.دور مگس اتاق که به گفته خودش همیشه مگس ها متعلق به اتاق بغلی بودند. به ستوهش آورده بودند. با کلماتی خارج از چارچوب ادب و حرکت دستهایش به این طرف و آن طرف از خود می راندشان. دور سوسک خزیده کناردیوار که صبح روی پله های ساختمان قدیمی آرام گرفته دیده بود. دور آدم هایی که در طول عمر کمترین توجه را وقفشان کرد. وقتی برمی گشت یک شصت بی حس پر از درد ِ حاصل از خمودگی برایش می ماند و عادت کسل کننده خواب آخر شب
No comments:
Post a Comment