Monday, March 04, 2013

 از در آمد.بدون اینکه نگاهی به ترتیب وسایل چیده شده و دکوراسیون خانه بیندازد مستقیم روی صندلی اتاق پذیرایی نشست .پاهایش را به حالت ضربدری روی هم لم داد. با یک حالت ظریف زنانه کتابی از کیف در آورد .مشغول ورق زدن شد.کتاب را تا نصفه خوانده بود. با آرامش و ولعی خاص که از تکان خوردن لب هایش هنگام خواندن کلمات برمی خاست گواه از هضم مفهوم کتاب مورد علاقه اش می داد. مطابق با رویدادهایی که در کتاب رخ می داد چروک های ریز و پراکنده کنارچشمهایش، دور لب هایش بهم می رسید،جمع میشد و بعد از به پایان رسیدن جمله به طور غرقابل کنترلی از هم باز می شد. لپ هایش تا کناره های لبش با یک مشت چروک های خط داره ِ تیره و طویل آویزان بود.چاله روی چانه اش در اثر فرورفتگی زیاد پیری اش را دوچندان کرده بود.رگ های آبی ِپاهایش از زیر  پوست شفاف و گوشت آویزان ِبالای ساق پاهایش به حالت بیرون زدگی جریان داشت. آن پاهاروزی جای دستهای مردی بود که شبهایش را نوازش می داد.جای مردی که تنش را روی تن تازه و تُرد زن می خزید. مردی که بودنش به اوحس زنانگی بیشتری می بخشید. تازه های جوانی اش در زنانگی پیرش به خوبی جریاد داشت. پرده چشمهایم کشیده شد.  خواب رفتم. خیالها پشتش جاماند.

No comments:

Post a Comment