Sunday, March 10, 2013

روزی یکی از بزرگان اهل دین و علم به همراه مُریدان مُدور به سفره ای نشسته بودند به انتظار افطار ناگه صدای انفجار ِدهشتناکی برخاست مُریدان به دنبال آن خشتک به دهان مجلس را ترک گفتند و راهی بیابان شدند به جستجوی علت واقعه. بزرگ در دل گفت جانم به این شکم و نازم به هیبتش که خالی اش به تبل و دوهول ماند و پُرش به بالون چو گوز گوز کند همه خبردار

No comments:

Post a Comment