Thursday, April 11, 2013

 حالا که ازون روزا گذشته به خودم حق می دهم فحش های رو که اواخر بهت می دادم و دست خودم هم نبود و فکر می کردم پرده ی احتترام بینمان دریده می شه و تو از من بیشتر فاصله می گیری  چون میدانستم به بازی ام گرفته ای و نمی خواستم باور کنم تو  برای پرکردن تنهاییت اسم این بازی رو گذاشته بودی دوست داشتن عاقلانه دوست داشتنی که با گفتن اینکه قصدت ازدواج هست و من رو برای همیشه می خوای گولم می زدی و اواخر شاید پشیمان شده بودی به روی خودت نمی اوردی و به من میگفتی بیا دوست معمولی باشیم بعد از پنج سال تازه به فکر افتاده بودی با من دوست معمولی باشی بعد از پنج سال که تمام روح و روانم رو زیر پات در مقابل احساس ِ بی احساسی و بی توجهی و بی مهریات له کردی.

  وقتی از یه طرف با بعضی حرفاش امیدوارم می کرد که من رو برای همیشه میخواد اما از یه طرف بعضی روزا می گفت رو من حساب باز نکن اگه خواستگار اومد حتما بهش جواب بله بده تمام دیوارای دنیا رو سرم خراب می شد هنوزم میشه هنوزم همون حس زجر اور از یاداوریش بهم دست میده اگر واقعانی دوستم داشت چطور دلش میومد این حرفو بزنه اون حتی نمی فهمید من از شنیدن این حرف داغون می شم وقتی هم با عصبانیت یا یه کم حرفی نشون می دادم که خیلی ناراحت شدم میگفت"تو دختر ضعیف النفسی هستی من دختر ضعیف دوست ندارم خب چکار کنم ناراحت نشو."براش اهمیت نداشت بر عکس قیافه ی حق به جانب و مستبد می گرفت که بیشتر عصبی و دیونه ترم می کرد ولی پسرایی که عاشق میشن انقدر بی رحم نیستن بخدا نیستن اون من رو برا پر کردن تنهاییش می خواس . میخواست هر موقه هستم به میل اون باشم و بقیه موقه ها بهش زنگ نزنم یا سراغشو هی نگیرم می گفت برا خودت می گم که روم حساب باز نکن ای کیر تو حرفایی که برا من گفتی ای کیر تو زن آیندت که جای منو می گیره و باهم دیگه لای لنگای هم  زیرو رو می کشین شبای جمعه و بقیه ی روزای عمرتون :(( آخ که سرم درد می گیره آخ که سرم درد می گیره وقتی یادم میای برم قرصامو بخورم

No comments:

Post a Comment