خوش باور
یک مالیوخیولیده
Tuesday, April 23, 2013
اونوقتاکه نصفه شب میرفتم اشپزخونه نون پنیر میخوردم به عشق تو بود که فرداش بگم شبا شب خوری دارم و یه داستان بامزه ازدیشبی که اتفاق نیوفتاته یا افتاده که اکثرا میوفتاد رو بسازمو بهت بگم یا برات نامه بنویسم و ایمیل کنم وای که چه روزای خوبی بود:((
No comments:
Post a Comment
Newer Post
Older Post
Home
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment