نه توانسته ام ادامه تحصیل دهم تا تخصصی داشته باشم که کارگیرم بیاید که در اجتماع سطح و جایگاهی داشته باشم .نه نویسنده خوبی هستم که به عشق کتاب های درحال انتشارم دلم را از تنهایی هایم، نداری هایم، ناکامی هایم، تلخی هایم به آن خوش کنم. خوشی کاذب. نه هیچ چیز دیگر. من دلم می خواهد راوی باشم و خودم شخصیت اول نوشته هایم حتی کتاب های این سبکی را دوست تر دارم. نمی خواهم فقط راوی باشم و از بالا ببینم. من می توانم، چون می توانم خودم را در همه ژانری درک کنم. انقدر که درد کشیده ام. انقدر که همه را زندگی کرده ام. هرکجا درد بود من بودم. هرکجا شادی بود من زیادی بودم. درک خوشحالی و رفاه چندان دشوار نیست. ماهیت سنگین و غامضی ندارند. آدمی که در تنهایی، در نداری نوشتن را شروع می کند می تواند بعدها که توانست بعدها که زندگی روی خوش به او نشان داد ازین کالبد بیرون برود طبیعت را معمولیت آدمهای کوچه و خیابان را ببیند و راحت بنویسد. راحت تر از قبل. چون لازمه ی درکی قدرت دار نیست. او باز هم می تواند بنویسد. مثل همه ی قبل تر هایش. اما آدمی که در وضع مرفه زندگی نوشتن را شروع می کند بعد به تنهایی می رسد روان نویسی برایش مشکل تر می شود. باید کاغذ زیادی را به دل سطل آشغال مچاله کند. زمان می برد تا از تخیلات در تنهایی بتواند نوشتنش را راحت باشد. بتواند درکش را وفق دهد به شرایط مختلف. من همه زندگی ام را تنها بودم از صبح تا غروب. چهار دیوار و یک سقف را بیرون نرفته ام. یعنی نتوانستم بروم. امکانات نداشته ام. هنوزم ندارم. شاید اگر هم می داشته ام باز هم خودم را حبس آجرهایش می کردم. من تنهایی را به دسته جمعی نفهمی های اجتماعات بشری ترجیح می دهم.
No comments:
Post a Comment