تنهاچیزی که انرژی فکریمو میگیره اینه که یه روستایی بهم بگه اگه توروستابودی پشگل جمع میکردی با زدن این حرفا و عصبی کردنت برای اونها سرگرمی هس جهت تمدد اعصاب خودشان .انرژیم ازین هدرمیره که حوصله ندارم توضیح بدم همین سکوت کردن درمقابل ابلها انرژی فکری آدم رو می گیره. من اگه به این درجه فکری رسیدم کسی هولم نداده. تو همون خونه ی کاهگلی. تو همون ده هیچ دلم نمی خواست با بچه هایی همبازی شم که بزاق دهنشون با اب نبات ومحتویات دماغشون روصورتشون نقش بسته و سرازیر شده یا پنج ساله که می شدن موهاشون رو تو روسری خفه می کردن .الان روسری رو دوست دارم ولی اون موقع تو اون سن هرگز. من با همون هایی بزرگ شدم که شماروبزرگ کردن و هیچ از اداب یادتون ندادن جز تولید مثل .به من هم یاد ندادن .ازهمین چیزای کوچیک که برای بچه شهرها هیچ نیس برای یه داهاتی خیلی سخته که تو جمع برااولین باریادبگیره قاشق چنگال رو چطور ازش استفاده کنه. این چیزا رو تو همون خونه کاهگلی خودم از خودم یادگرفتم و به خودم اموزش دادم. نخواستم مثل بقیه بچه ها همون دوساعت نمایش بدم. میخواستم خودواقعیم باشم که می خواستمش اما بهم یاد ندادن . چیزی که درمن وجودداشت از کودکی بودکسی تعلیمم نداد به اینطور بودن و شدن تغییری درمن حاصل نشد تاهمین حالا ازون موقع همون بودم حالا که توانایی بیان خودم رو دارم برای دیگران به این معنا پیدا میکنه که این ادم تغییر کرده درصورتی که درحماقت فکری به سرمی برن و هیچ کدام از حرفای من اونها رو به اینطور بودنم قانع نخواهد کرد عوضش بیشتر به من انگ یک دختربی پروا و خودسر می چسبانند به این دلیل که نمی خوام زیر سلطه فکری دیگران باشم. می خوام جای خودم باشم و جای خودم فکر کنم
No comments:
Post a Comment