Monday, September 16, 2013

همین طور که ماسماسک ژل مالیده لزج را روی رگ زیر گوش و گردن و شقیقه هایم می چرخاند یک خوشحالی ته دلم جوانه  زده بود که بالاخره نام بیماری ام بعد از مدتی طولانی در حال کشف شدن است. (البته حالا دیگر به چسشان هم نمی ارزد خودم کشف کرده ام) آن را خاموش کرد با بی حوصلگی گذاشت روی میز. حداقل باید نبض زیاد غیر معمولم را متوجه می شد. ولی نشد. یا هنگامی که گفتم از فکم تا شقیقه هایم درد دارم و نمی توانم از هم بازشان کنم فوری باید می گرفت مشکل عصبی است برعکس با لبخند کریه ی از سر نادانی اش حالم را بهم زد. به قول مادرم در مکلالماتش با خدا من که خودم کم حرف بودم چرا لال شدم حالا؟ طوری که فکم داغان بود(این تکه کاملا بی ربط و در حال حاضر حالم بهتر است) دکترها هرگز بیماری ِبیمارها را درک نمی کنند. حماقتی را که در پس دانایی شان نهان کرده اند از سرو روی ظاهرشان می بارد. آنها فقط اسم داروهای منگنه زده به بیماری ها را در کتاب های دانشگاهی با مارک های پلاس حفظ می کنند. همین و بس را می دانند. کت و شلوار می پوشند. پشت میز کلینیک می نشینند. هنگامی که رجوع کننده ای تق تق در می زند با نگاه های نخوت آمیز گردن بالا می آورند سلام می دهند و آدم را به رفتارش بدهکار می کنند. دکتر بودن یکی از شیوه های نظام کاپیتالیسمی مدرن است. پول پارو کردن به شیوه ی نسخه نویسی بدون تشخیص دردهایت. یک روز که تنها رفته بودم به اتاقش باز پرسید "روزهایت را چه می کنی؟"-"مطالعه"-" دیگر؟"-"می نویسم" چه می نویسی؟ طنز، داستان هر چه"- "و دیگر چه می کنی؟"- "پلک می زنم و فکر می کنم"- با لحن مزاح آمیز گفت : همین است دیگر قماش شما همیشه همینطور هستند. کار ماها را سخت می کنید. سخت می گیرید اعصابتان را به فنا می دهید"

هنگامی  که سر از بیماری ات در نمی آورند با بی حوصلگی در حال نسخه نوشتن می گویند چیزی نیست یک چیز جزئی است. خلقت من هم یک چیز جزئی بوده که در آستانه بیست و یک سالگی به هیچ کدام از خواسته هایم نرسیده ام. این جزئی ها هستند که یک آدم یک موجود زنده را به کام نابودی می کشانند. جزئی ها مهم هستند اما همیشه آدم های جزئی مثل من در جامعه حقوق شان پایمال شد. چون جایی در بین عموم نداشته ایم. جایی نداشته ایم باز هم چون با شرایط اجتماع جور نبوده ایم. افتاده بودیم آن ته مه ها کسی ما را ندید. جایی که دیگر هیچ آرزویی نداریم فقط پوچی اش را می گذرانیم. ما جزئی ها همیشه تلف شدیم. ببینید این حقوق معنی پیچیده ای ندارد. نیازهایی است که روی کره زمین روزی هزاران انسان با آن زندگی می کنند بدون آنکه به آن توجه داشته باشند،به آن، به داشتنش و لذت ِ از آن بهره مند شدنش را درک کنند. بدون آنکه بدانند یک نفر روی قاره آسیا در آرزوی ادامه تحصیل است. بوده است. دیگر نیست. حقوق انسانی یعنی "این". یعنی خدا بین انسان هایش تعادل ِ "داشتن" را برقرار نکرده است. از قاره آسیا بیرون می آیم به تصمیمی که گرفته ام می رسم. تصمیم گرفته ام رژیم گیاهی در پیش گیرم. دیگر خسته ام ازین سوراخ به آن سوراخ رفتن وقتی خودم آنقدر با بیماری هایم زندگی و عادت کرده ام که قلقشان دستم آمده. می دانم که جز خوراک سبزی با چیز دیگری نمی توانم روزگارم را بچرم. حالم از صبح های دوران مدرسه و تمام صبح هایی که زردآب بالا می آورم، بهم می خورد. صبح هایی که روی سینک دستشویی دو دستم را لم می دهم و ساعت ها روی معده ام تمرکز می کنم تا حوضچه ام خالی شود اما نمی شود که چون به حالت عمودی هستم از ایستادن دست برمی دارم و می نشینم روبروی نشیمن توالت فرنگی. هوق های پی در پی می زنم تا اعصاب یک روزم تامین شود و نبض معده ام یعنی اعصابش آرام شود. بدنم شده است نقاط زلزله خیز که روی گسل قرار دارند. اینجا آنجا همه جا نبضش می زند. یک روز اگر بمیرم چگونه مردنم را می دانم اینکه یکی از رگ هایی که نبضشان می زند پاره می شود و دنیا از من خلاص می شود و من از این کائنات و بند و بساطش. پس باید نمکم را زیاد کنم. هار هار

No comments:

Post a Comment