Friday, April 18, 2014

مونولوگ



غم، دستِ زیر چانه ام است. از آدم زنده که حرف می زنم خودم مرده است. روی دست مرده خودم افتاده ام. من چه می دانم چرا. چرا را نمی دانم و نه می دانم را. با استخوان هایم هستم. رفیق که نه اما دردهایم را به خود زده اند. باید بخواب روم. می شود خوابید و نبود. نشنید. واقعیت این است که نیست. خواب را به آرامش ِ عدم می روم. آنجا که نیست هست شود.

No comments:

Post a Comment