غم، دستِ زیر چانه ام است. از آدم زنده که حرف می زنم خودم مرده است. روی دست مرده خودم افتاده ام. من چه می دانم چرا. چرا را نمی دانم و نه می دانم را. با استخوان هایم هستم. رفیق که نه اما دردهایم را به خود زده اند. باید بخواب روم. می شود خوابید و نبود. نشنید. واقعیت این است که نیست. خواب را به آرامش ِ عدم می روم. آنجا که نیست هست شود.
No comments:
Post a Comment