سی و شش سالگی پایان من است. در آن مرده ام. سی و شش سالگی را دیگر خیال ادامه دادن ندارم. کافی است. کرده ها و نکرده ها. عاشقی هایی که معشوق با رفتن فرصت ابرازشان را گرفت.
روزهایی که می شد تنها نباشم و شد. لحظه هایی که بی آغوش غروب کردند. دلتنگی هایی که بی نوازش به سر شد. دسته موهای افتاده روی برجستگی سینه ام را با انگشتانم پشت گوش هایم بند می کنم. کیف پولم را بر می دارم. به فروشگاه سر خیابان می روم. می خواهم اندوه ام را با بهمن شریک شوم. تمام شد. بیرون می زنم. سرازیر می شوم به سمت خانه. کفش پایم را می زند. پاشنه از زیر پایم در می رود. لنگ می زنم. بادی ملایم در چین لباسم می افتد. باز می شود. بسته می شود. دور ساق هایم پیچ می خورد.بی حوصلگی در حالت راه رفتنم، نگاه ها را متوجه ام می کند. تنم به میله کنار خیابان، به رهگذران می خورد. شانه ام بی حس شده است. در را بی آنکه یادم باشد قفل کنم روی هم انداخته ام. به روی خودم نمی آورم که بهمن بهانه کرده ام برای رهایی از حصاری که خویشتن خویش در آن محفوظ شده است. مرا عادت داده است به خودم و خودم. فنجانی چای می ریزم. روی صندلی تاشو در تراس آپارتمان می نشینم. شاخه نبات به دیواره های لیوان می خورد. بیشتر هم می زنم. بیشتر و بیشتر. صدای کریستال های بهم خورده می دهد. حس خوبی می گیرم. در خیره گی نگاهم لبخند بی منظوری به روی لب هایم می آید. تیرچراغ برق های خیابان یکی یکی روشن می شوند. گربه ای پرسه می زند. ترافیک خسته ای از ماشین ها شکل می گیرد. شب کمی از گرفتگی عصرهایم می کاهد دلبازی خود را به من می بخشد. به چراغانی خیابان ها. همین طور که قلپ قلپ چای می نوشم در چشمانم سوزش دود را حس می کنم. شوری ِآب سرازیر می شود. از کناره لبم به داخل دهانم نفوذ می کند. مزه مزه می کنم. من این اندوه را. من این رنجش روزگارم را بر تارهای سفید ریخته در صورت. من این چروک های ریز دور لب ها و پف کرده گی زیر چشم ها را. سی و شش سالگی من را تمام کرده است نه من او را.
پ.ن: نویسنده این پست بیست و دوساله است او فقط سی وشش سالگی را می فهمد.
روزهایی که می شد تنها نباشم و شد. لحظه هایی که بی آغوش غروب کردند. دلتنگی هایی که بی نوازش به سر شد. دسته موهای افتاده روی برجستگی سینه ام را با انگشتانم پشت گوش هایم بند می کنم. کیف پولم را بر می دارم. به فروشگاه سر خیابان می روم. می خواهم اندوه ام را با بهمن شریک شوم. تمام شد. بیرون می زنم. سرازیر می شوم به سمت خانه. کفش پایم را می زند. پاشنه از زیر پایم در می رود. لنگ می زنم. بادی ملایم در چین لباسم می افتد. باز می شود. بسته می شود. دور ساق هایم پیچ می خورد.بی حوصلگی در حالت راه رفتنم، نگاه ها را متوجه ام می کند. تنم به میله کنار خیابان، به رهگذران می خورد. شانه ام بی حس شده است. در را بی آنکه یادم باشد قفل کنم روی هم انداخته ام. به روی خودم نمی آورم که بهمن بهانه کرده ام برای رهایی از حصاری که خویشتن خویش در آن محفوظ شده است. مرا عادت داده است به خودم و خودم. فنجانی چای می ریزم. روی صندلی تاشو در تراس آپارتمان می نشینم. شاخه نبات به دیواره های لیوان می خورد. بیشتر هم می زنم. بیشتر و بیشتر. صدای کریستال های بهم خورده می دهد. حس خوبی می گیرم. در خیره گی نگاهم لبخند بی منظوری به روی لب هایم می آید. تیرچراغ برق های خیابان یکی یکی روشن می شوند. گربه ای پرسه می زند. ترافیک خسته ای از ماشین ها شکل می گیرد. شب کمی از گرفتگی عصرهایم می کاهد دلبازی خود را به من می بخشد. به چراغانی خیابان ها. همین طور که قلپ قلپ چای می نوشم در چشمانم سوزش دود را حس می کنم. شوری ِآب سرازیر می شود. از کناره لبم به داخل دهانم نفوذ می کند. مزه مزه می کنم. من این اندوه را. من این رنجش روزگارم را بر تارهای سفید ریخته در صورت. من این چروک های ریز دور لب ها و پف کرده گی زیر چشم ها را. سی و شش سالگی من را تمام کرده است نه من او را.
پ.ن: نویسنده این پست بیست و دوساله است او فقط سی وشش سالگی را می فهمد.
No comments:
Post a Comment