Tuesday, December 16, 2014

خواب زده

یه دستمال گردگیری به سرم بسته و چهار گوشه هاش رو گره زده بودم. یک قابلمه دستم بود و تو راهروها می رفتم. نمی دونستم کجا فقط می رفتم و سربازهایی که بهم می خوردن می پرسیدن کاتولیک یا یهود؟ و من زل می زدم تو چشم هاشونو می گفتم کاتولیک. اونها باز می پرسیدن چرا کاتولیک؟ گفتم چون مذهب پیشوای بزرگمونه. و بعد ردم می کردن که برم. رسیدم پشت یک سنگر. سربازها داشتن شلیک می کردن و با هر هدفی که می خورد و انفجار صورت می گرفت، سرشونو از سنگر بالا می آوردن و هورا می کشیدن. یه خمپاره افتاد کنار سنگر و ما هیچی مون نشد. هی به بدن هامون دست می زدیم ببینیم واقعی هیچی مون نشد؟ و بعد تو دلمون خالی می شد از اینکه زنده موندیم. و باز ما یه خمپاره دیگه انداختیم افتاد پشت سنگر خودمون. سربازها همه دویدن به سمت عقب. من هم قابلمه خالی خالی رو با دست هام گرفتم و دنبالشون راه افتادم. یک مشت خونواده تو یه خرابه ریخته بودند که دست و پاهاشون هر کدام برا خودش یک وری افتاده بود. پاهای پدر خونواده در حالی که خون از طرف جدا شدش روان بود هنوز عصب شصتش می زد و تیک گرفته بود. از سربازها می پرسیدم که ما عضو بی طرفیم پس چرا باید یهود بودن و نبودن براتوت مهم باشه؟ گفت که چون اگر سربازهای پیشوا حمله کردن ما می تونیم بگیم نازی هستیم، صلیب شکسته رو نشانشون بدیم و بهمون کاری نداشته باشند. و بعد پرسیدم مواضع دشمن این جا جلو ماست چرا وقتی شلیک کردیم برگشت به عقب و نیروهای مردمی خودمون دست و پاهاشون کنده شد؟ گفت: احمق من نمی دونم توی خواب تو چرا همه چی نتیجه معکوس می ده. بعد اون ها برگشتند به سمت پناه و سربازها به شلیک هاشون ادامه دادن و هورا کشیدند.

No comments:

Post a Comment