Monday, April 20, 2015

عاتکه


عاتکه
خورشید از پشت خانه ها خودش را بالا می کشاند. باران شیره ی دیوارها را گرفته و از کاهگلی ها، کاه مانده بود و  گِل هایی که از شدت باران سرازیر باریکه ی آب روبروی خانه ها می شد. آب در تیغ آفتاب بعد از ظهر به خورد زمین ها می رفت. در زرد و تیرگی خورشید ِغروب، رقیه کلون بسته در را کشید. بنا به عادت گردن به دو سوی خانه که یکی به در همسایه  و دیگری به انتهای ده ختم می شد، خم کرد. دامنی با خال های رنگین که چین های روی هم خورده سنگینی اش را حالتی چتری وار می داد به تن داشت. در دالانی که چراغ نفتی آویزانش بود حصیر انداخت. لبه های تا خورده را باز و چند مورچه زیر پاشنه پا له کرد. جارو کشید. بشقاب های هله هوله و رنگینک کنار قلیان چاق کرده گذاشت. کنارشان پهن حصیر شد. میله قلیان به لب برد. دودش را ناشيانه از سوراخ های بینی بیرون داد و چند سرفه در پسش رها کرد. رقیه خوشگل نبود. زشت هم نبود. زن زمان خودش بود. از نیم رخ که نگاهش می کردی بالای دماغش نوک جوجه ای بود. دیواری که با ارتفاع از صورتش بیرون زده بود و در نیم رخ  نمی شد نیم دیگرش را دید و هم نمی شد آن بینی را با همان صورت نادیده گرفت. سرخاب سفیدآب نمی زد. حمامش را اگر هم کسی به شوخی نمی گفت که بوی پشگل و خشکه علف  گرفته ای سراغ تنش نمی رفت. نیم ساعتی گذشت. سرو کله حجت، ته کوچه پیدا شد. از سر زمین ها یا جایی که بر می گشت می خواست الله و اکبر ظهر باشد یا تاریکی شب، رقیه را که می دید قدم هایش به صورتی که هم پنهانی باشد و نباشد تندتر می شد. چاق سلامتی می کرد. آن روز رقیه گل های ریز چادرش را که در اثر به لب گرفتن با کف دهن سفیدک زده بود بین دندان هایش سنجاق کرد. عشوه ای به خود گرفت، پلک ها را انداخت و سر پایینی پُک زدن هایش را ادامه داد. حجت با لبخندی گشاده کنارش نشست. حرف نمی زدند. رقیه چادر را شل کرد. ریز ریز زیر لب خندید. نگاه از هم می دزدیدند. نی قلیان را سمت حجت بی آنکه چیزی بگوید تعارف کرد. برداشت. به پک چهارم که رسید صدای زنی شنیده  شد. کسی یا چیزی را مثل اینکه به دنبال بود. صدا نزدیک تر شد. انتهای کوچه فاطمه خانم قابله ده دست به کمر و پاهای کاملا باز از زیر چادر که قامتی پهلوانی به او داده بود ظاهر شد. با خونسردی خشم را در صورتش آرام کرد. وارد کوچه شد. به سوی دالان شتافت. روبروی حجت و رقیه ایستاد. نمی خواست خودش را با داد و بیداد به گوش همسایه ها برساند. ملایم و محکم گفت: عاتکه چاشتت را آماده کرده سفره ات را انداخته از سفره زنیکه می خوری؟ و بعد ایستاد، این پا و آن پا کرد دامادش بلند شود و باهم به خانه روند. حجت با آرامش چای در نعلبکی می ریخت بی آنکه نگاه از زمین بگیرد و به فاطمه خانم بیندازد، بی اعتنایی را به او پاسخ داد. رقیه در جواب بی جوابی او در آمد و گفت: اگه به نجابت که دو جینش را دخترهای خودت دارند نمی روند صبح تا شوم رو بوم حسنی آغا چشمک پرون؟
فاطمه خانم چشم گرد شد. یک طرف چادر را روی سر بند کرد و گفت: استغفرالله... روی دخترهای من عیب می گذاری؟ دهنم را نجس نمی کنم. ما خودمانیم و خدای خودمان. یکی دو بارت که نی. آشنا زخم می زند غریبه نمک.
رقیه دود را این بار از سوراخ های بینی با مهارت بیرون داد و به جهتی مخالف که فاطمه خانم را نبیند گردن چرخاند و به دیوار دالان غضبناک تکیه داد. 
فاطمه خانم رو برگرداند و لنگ لنگان رفت. حجت بلند شد نی قلیان را دست رقیه داد و گفت: شر را کوتاه کنیم. و دنبال فاطمه خانم سرازیر شد. به خانه که رسیدند عاتکه را در ایوان بغ کرده دیدند. فاطمه خانم کفش ها را در آورد به اتاق خود وارد شد در را عقب خود بست. عاتکه یکی از زانوها را خم، چانه را روی آن لم داده و انگشت های باریکش دور زانو پنجه در پنجه قفل بود. حجت با سلامی در ته حنجره اش وارد شد. به کمک یک دست آفتابه روی دیگری گرفت. شست. بقیه آب را در باغچه خالی کرد. آمد چهار زانو رو به عاتکه کنار سفره نشست. در سکوت پنجه ها را به جان پُلو انداخت لقمه اول را با چند شاخه سبزی تو داد. عاتکه پلک هایش همچنان مغموم و پایین افتاده بود. انگار او بود که نبود. لقمه دوم حجت، عاتکه ظرف نیمه خورده غذا را به همراه خود بلند کرد و به سمت اتاق ها رفت و در یکی از شش دری های تاریک که آشپزخانه بود محو شد.

















No comments:

Post a Comment