Monday, April 18, 2011

زندانی دلش می گیرد

تا جایی که یادم می آید مثل همه ی دیگران توی ذهنم دوران بچگی لذت و دوست داشتن وعشق نقش نبسته اززمانی که از ناف مادرم بریده شدم تا همین الان که این ها را مینویسم تنها بودم و هستم اما نه آن تنهایی هایی که دیگران فکر میکنند هر کس به نوعی تنهاست همه ی تنهایی ها به نداشتن دوستی با جنس مخالف یا اینکه جای خاصی زندگی کنی و هیچ کس هم دورو برت پر نزند ختم نمی شود.
من در یک خانواده ی متلاشی زندگی می کنم پدر مادر خواهر برادرهر کی برای خود هیچ کس هم کاری به حس و حال و روحیه ی دیگری ندارد من در جنوب این یکی شمال آن یکی شرق و.. غرب خانه زندگی میکند. تقریبا یا حد اقل روزی سه بار یا دوبار اتفاق می افتد همدیگر را ببینیم آن هم با نحرفیدن از لام تا کام، سر به زیر هر کس غذایش را خورد ظرفش را می شورد و می رود در اتاق یا بیرون. من می مانم و همین کامپیوتر که اسمش کامپیوتر مرکزی خانه است گهگاهی یکی از اعضای خانه می آید و فیلمهای دانلود شده را می ریزد توی فلشش و می رود لانه اش .
آنها حسابشان جداست وقتی همسن من بوده اند خوشیهایشان را کرده اند مثل الان من نبوده اند هنوز هم خوش هستند اما به من  مسیر خانه تا مدرسه و حالا هم دانشگاه را یاد داده اند حتی لباس های تنم را هم خودشان می خریدند همیشه درسم را بهانه می کردند و می کنند انگار که طبیعت بیرون از خانه برای من سم است .هر وقت آمدم قر بزنم با فحش های نون و آبدار و کته کلفت تحقیرشدم و توسری خوردم راه دیگری به ذهنم نمی رسید به مرور ترجیح دادم همین طور توی تنهایی خودم بمانم وکپک بزنم اینها دغدغه نیست اما ته مانده ی بغضهای لابه لای حرفهایم است  من شده ام زندانی و زندانبانش یک مشت زبان نفهم یا همان حیوانات ناطق من برای رهایی پر پر می زنم و آنها لذت می برند. از آن خدایی که اسمش همه جا پیچیده یک کاسه صبر ایوب میطلبم!!!

No comments:

Post a Comment