دوران مدرسه از آن بچه خر خوان ها بودیم واقعا هم بودیم سرمان توی لاک خودمان بود اما از وقتی تصمیم به خودکشی گرفتیم البته کسی از تصمیممان اطلاعی نداشت از انجایی که دوستان فضولی داشتیم از کیفمان تیغی که با هزار بدبختی جور کرده بودیم کش رفته بودند کلی هم تحقیر و تهدید شدم که از این گوه بازیها تکرار شود کت بسته با همین تیغ تحویل خانواده ام میدهند البته قبلا یکی دوبار هم راهی اتاق مشاوره با چند عدد که به قول ملت اسمشان روانشناس است شدیم ولی آنها فقط پول می خواستند به من گفتند چه مرگت است مشکل مالی داری؟ به دروغ گفتم نه با اعضای خانواده مشکل داری؟ باز هم با دروغ نه و کلی سوال های دیگر که با دروغ ختم شد بعد کلافه شد گفت دست به قلم داری گفتم هی بدک نیستیم گفت نقاشی بکش اولش از دروغ ها و بعد از حرفش داشتم از خنده توی خودم پاره میشدم البته اگر پول داشتیم نقاش خوبی هم از آب در می آمدیم چون در نقاشی از سر سوزن هم بیشتر ذوق داریم.
بیماریمان شدید تر شد رسید به قلبمان تپش های قلبم کلافه ام می کرد اولش نمیدانستم مشکل از آن قلب لعنتی ست حالمان بدتر شد تا اینکه با فرق خوردیم زمین از انجایی که ما به قول پدرمان از خانواده های زیر خط فقر هستیم تا جنازه نشدیم نباید اسم دکتر ببریم بالاخره چند روز بستری شدیم کلی هم بیماری در ما کشف و ضبط شد وقتی فهمیدم تمام عمرم باید با همین قلب دربو داغان سر کنم غصه ام گرف ولی من آبغوره ای نیستم همین طوری بغض کردم بعد هم با غمش کنار آمدم به قول دوستانم که از وضع خانواده ام اطلاع دارند دختر روز های بحرانم .حالا شش سال است با همین تپش ها سر میکنم دریچه هایش هم به صورت ناجوری گشاد شده دکترها گفتند عمر کوتاهی دارم اما هنوز هیچکش باورش نشده هیچکس منظورم خانواده است من هنوز حسرت خوشی را می خورم دست به دامن کاشکی شدم کاشکی توی این چند سال از عمر باقی مانده ام به من روحیه میدادند شادم میکردند از این قفسی که اسمش خانه است بیرون می بردند من به ترحم شما احتیاج دارم . انهایی که اسمتان پدر و مادر و غریبه ای که اسمت خواهراست بی انصافیست حق من این همه بی تفاوتی نبود
بیماریمان شدید تر شد رسید به قلبمان تپش های قلبم کلافه ام می کرد اولش نمیدانستم مشکل از آن قلب لعنتی ست حالمان بدتر شد تا اینکه با فرق خوردیم زمین از انجایی که ما به قول پدرمان از خانواده های زیر خط فقر هستیم تا جنازه نشدیم نباید اسم دکتر ببریم بالاخره چند روز بستری شدیم کلی هم بیماری در ما کشف و ضبط شد وقتی فهمیدم تمام عمرم باید با همین قلب دربو داغان سر کنم غصه ام گرف ولی من آبغوره ای نیستم همین طوری بغض کردم بعد هم با غمش کنار آمدم به قول دوستانم که از وضع خانواده ام اطلاع دارند دختر روز های بحرانم .حالا شش سال است با همین تپش ها سر میکنم دریچه هایش هم به صورت ناجوری گشاد شده دکترها گفتند عمر کوتاهی دارم اما هنوز هیچکش باورش نشده هیچکس منظورم خانواده است من هنوز حسرت خوشی را می خورم دست به دامن کاشکی شدم کاشکی توی این چند سال از عمر باقی مانده ام به من روحیه میدادند شادم میکردند از این قفسی که اسمش خانه است بیرون می بردند من به ترحم شما احتیاج دارم . انهایی که اسمتان پدر و مادر و غریبه ای که اسمت خواهراست بی انصافیست حق من این همه بی تفاوتی نبود
No comments:
Post a Comment