Wednesday, February 01, 2012

45

جوراب هایم با هم دعوایشان شده سر بوی گند همدیگر. راست گفت بوی من خوش تر است چپ گفت برو سوراخت را بدوز.همین طوربه هم پریدند  دعوایشان بالا گرفت و هرکدام به یک ور پرت شدند.
بعد از یک ماه مرخصی برای رفتن به شرکت باید اول با جوراب هایم و سپس با دستگیره در سلام واحوال پرسی کنم مثل اینکه در کتاب قوانین کار و زندگی نوشته اند جوراب نشانه یک کارمند منظم است .  شوربختانه آنها توی تعطیلات جامانده اند و تا اخر تعطیلات با ما همراه نشدند سر یکی به دوی شان گم و گور شده اند.
 تا باسن رفته ام زیر تخت خواب ،دیدم خبری ازشان نیست .صبحانه نخورده بودم صدایم دو رگه بودو ذهنم بی حوصله . قبل تر ها که میرفتم سر میز صبحانه مادرم  لای صبحانه زن می پیچید اینطور که زن بگیری فلان میشوی بیسار می شوی حالا امروز در این گیر و واگیر من داد زدم مامان جوراب هایم کو انداختیش تو ماشین لباس شویی باز!دست به کمر زده  جواب مید هند بیاع نگفتم زن بگیر(دقیقا با همین لحن عین را از ته حلقشان در می آوردند) از این تنبلی در می آیی من هم دیدم مادرم در هر موقعیتی من را با این کلمه تنبیه می فرمایند کلا نقطه ضعف گشادیه من را پیدا کرده تقی به توقی می خورد دخترهای اقدس خانوم اشرف خانوم معصومه خانوم  را به قلم میدهند . کلکسیون دخترهای فامیل و محل را توی ذهنشان مرتب کرده برای پوززنی ِ بنده. من هم گفتم حالا اگر برای شما سخت است دنبال جوراب پسرتان بگردید بروم دختر همسایه را بیاورم و به او پیشنهاد همخوابگی یا پول بدهم تا جوراب بو گندوی یک کارمند ساده را پیدا کند دلتان خنک شود. یک آن چشمشان را گشاد فرمودند از ان گشاد ها که قرار است خون بزند بیرون  با صدای خشنی شروع کردندسرمان داد زدن که چشمم روشن شب که حاجی آمد پوستت را می کنم تا توی روی مادرت در نیایی و خودسر نشوی . حالا خر بیاور باقالی بار کن از انجا پدرمان حاجیست مثل بید ترسیدم نکند یک وقت این حرف ها را بزند ما راچه به سکس اگر جرئت داشتیم در پارتی ها مشروب میخوردیم برای اینکه سر و ته دعوا را هم بیاوریم صبحانه نخورده رفتیم سفره را جمع کردیم تا دهن مادرمان را قرص نگه داریم . همان لحظه یادمان آمد یکی از دوستانمان که  کتاب های سایکالاجی وفلاسفه خوانده بود  گفته بود طبق قانون و تبصره به فلان وقت در فلان جا هر موقه یک جنس مونث را ناراحت کردید باید بروید کارهای خانه یا اشپزخانه را انجام دهید یا با یک عزیزم جانم وسری جملات عاشقانه اتششان را خاکستر کنید.مادر ماکه سنتی هستند و عزیزم و جانم و این چیزها تو کتشان نمی رود روش اول را به کار گرفتیم و جان سالم به در بردیم

پ.ن:اندر احوالات بیست و شش سالگی یک پسر

No comments:

Post a Comment