Thursday, February 02, 2012

حاج آقا مسئلتُن

 دوست داریم  چیزی را که یاد می گیریم درست و حسابی بگیریم ولش نکنیم تا توی فهممان خفه شود و قلقش دستمان بیاید .درست وقتی مدرسه بودیم درس را با تمام وجود هضم می کردیم تا تجزیه شود.همیشه موقع درس دادن و قبل و بعد امتحان کلی از دوستان و همکلاسی ها سوال میپرسیدم  که چرا اینطوری میشود چرا نباید سینوس کسینوس را ازین راه بدست آورد مثل فیثاغورث برای خودمان فرمول بدست می آوردیم اثبات می کردیم و لقمه را دورسرمان می چرخاندیم از سردیوانگی  بعد می نشستیم مغزمعلم  و همکلاسی ها را گوز پیچ می کردیم .یکی از دبیرهایمان را انقدر کلافه کردیم که مارا کشیدند یک گوشه در گوشی گفتند انقدر سرت را توی مسائل فرو نبر بی سر می شوی به تابلوی کنار خیابان می خوری دوستانم  میگفتند ای بیچاره شوهرش  وقتی شوهر کند شب که می رود توی رختخواب هی از شوهرش سوال می پرسد  که امروز رفتی چکار کردی چه برداشتی چه آوردی با که حرفیدی و یک دفتر قلم و خودکار مشکی و آبی و قرمز به دست می گیرد و همه را یاد داشت می کند .متاسفانه ما نه به دانشگاه رسیدیم نه به شوهر که از این سوالایجات برایمان پیش بیاید و زندگیمان به پشت کامپیوتر نشینی س تاپ شد

No comments:

Post a Comment