Sunday, April 01, 2012

مشکلات به طعم شکلات

یک روز راه میرفتیم .بله فقط راه میرفتیم . دوبار تاکید کردیم که سوالی در این راستا پرسیده نشود . به حالت معمولی راه می رفتیم (سه بار) البته کمی دماغ و به مقدار قابل توجهی شکممان برامدگی اش ازقدم های پاهایمان پیشی گرفته بودند .در حال فکر کردن بودیم که یک آن به مشکلاتمان سرزدیم خواستیم چاق سلامتی کنیم اما آنچنان شدت سر زدگی مان سفت و سخت بود که ازضربه حاصل از سر زدن به مشکلات چیره زمین و آسمان شدیم .زمین دور سرمان می چرخید اما من فکر کنم آن سرم بود که دور زمین می چرخید ولی خب از آنجا که بزرگان اهل ِ زمین و زمان نظریه ی اول را در کتب به اثبات رسانیده اند بنده در نظریه و تئوری های قدیم حق آب و گل ندارم اگر هم داشته باشم سهم من همان گِل است و آب گوارایش سهم ما نخواهد شد در واقع آنقدر در چمدان فکریم دانش و  فن لازم ندارم که بخواهم در مقابل نظریه های دیگران سینه سپر کنم . ترسو؟ بله کاملا شما درست فکر کرده اید بنده آنقدر بی جربزه ؟ جروزه؟ و به قول شما ترسو هستم که از هراس اینکه نظریه های شمشیری ِ دیگران من را شرمنده عقاید و افکارم کند پای فکرم را پیش نمی گذارم در عوض می نشینم ، خودم را روی صندلی یله می دهم و پای سیب می خورم . برای همین در همه مباحث یک گوشه فکرم را می گذارم  چمباتمه بزند برای خودش دست به سینه بنشیند و به نظریه های دیگران گوش فرا دهد با وجود اینکه کار بسیار منزجر کننده ایست برای من

کجا بودیم؟ انقدر آسمان ریسمان به هم بافتیم که سرنخ مطلب از دستمان در رفت . بعد از آن ضربه ی دردناک تصمیم گرفتیم تا حدالامکان از روی جنازه مشکلاتمان رد شویم هر چند که دست انداز زیاد دارند. یا بهشان محل نگذاریم و از کنارشان رد شویم . خلاصه آنقدر مشکلاتمان تحت تاثیر بی محلی هایمان قرار گرفت یک روز صبح که در راه رفتن به سرکار بودم دماغمان را سربالا گرفته بودیم که مثلا مشکلات فراموشمان شده در یک لحظه سر از توی جوب در آوردیم . با خودمان گفتیم حالا درست است می گویند خودتان را در گیر مشکلات نکنید اما من انقدرآنها را نادیده گرفتم که برایم مشکل ساز شدند و یک عملیات ترتیب دادند هنگامی که از کنارشان رد شدم با کله  رفتیم توی جوب جوی؟ هرکدام شما صلاح میدانید درست است به عهده شما میگذاریم خوب شد؟اصلا بفرمایید این نوشته را شما تمامش کنید :)

No comments:

Post a Comment