Sunday, April 08, 2012

کاکُلی و آقا سوسکه

هوا که قندیل می بندد شب ها تا صبح حلزون وار سرو پایمان را مچاله می کنیم به داخل شکممان. صبح ها آلارم گوشی مان که صدایش در می آید میزنیم توی سرش چند دقیقه بعد دوباره موتور جیرجیرکش را روشن می کند. تنها او هم هست که از پس بلند کردن ما از خواب ِعسلی بر می آید،گرنه آن چندر غاز حقوق هم با دیر کردن هایمان به چس غاز می رسد.. بیدار که می شویم دیگر جان باز شدن از خودمان نداریم  با شکستن سد قولنج های بدنمان راهمان را به دستشویی جاری می کنیم .زمستان است و سردی ِکاسه توالت فرنگی باسن مبارک و پلک های پرس شده را از خواب می پراند و ما مجبوریم با چشم بازقسمت های آخر خوابمان را به رویش به پایان بریم ، بس که دلمان نمی آید نازنین خانوم (خواب محترم ) را ول کنیم

امروز صبح ناگهان چشممان به آقا سوسکه افتاد که نرم و گرم گوشه ی دیوار خزیده بود و خُر خر می کرد .خب آنها هم زمستانشان هست و حال و حوصله ی شیطنت بازی ندارند ما هم از آن دسته آدم های مردم آزار هستیم که دست ِ آزارمان به سوسک و مورچه و این قبیل موجودات بی سر پناه می رسد .( آه دلمان کباب شد). کارمان که تمام شد از روی کاسه توالت بلند شدیم دمپایی را تا دسته تا ارتفاعی که مرگ سوسک را رقم بزند بالا بردیم او هم از ترس به پرو پای مان پیچید .نزدیک و نزدیک تر آمد . شروع کرد به مستقیم نگاه کردن توی چشممان و اینکه ننه من غریبم به من رحم کن آخر بابا جان شما آدم ها چه از جان ما می خواهید شیر آب گرم را به رویتان بسته ایم یا کاسه توالت مخصوصتان را اشغال کرده ا یم که با ما اینطور تا می کنید  .ما مو جودات مظلوم چکارمان به کار شماست که شما همه کارتان به کار ماست . همین که سرو کله مان جلوی چشمتان پیدا می شود دمپایی تان سینه سپر می کند چقدر از دمپاییتان توسری بخوریم . انقدر که توسری خورده ایم روی سر بلند کرد به روی دیگر جک و جانورها را نداریم . سر خورده شده ایم .همین دمپایی های شماست که غیرت مارا خدشه دار کرده. از تن لش گنده تان گرفته تا کف پا و دمپاییه شصت کیلوییتان است که ما را مرگ مغزی می کند.

همین دمپایی های شماست که فلان است همین دمپایی هایی شماست که بیسار است . ما هم گفتیم خفه شو هی دمپایی دمپایی راه ننداز. البته نزد خودمان غُرغر کردیم. اول صبحی حوصله گوشمان را سر بردی دوباره شروع کرد:  زن و بچه هایم در این سوز و سرمای زمستان دارند جان می دهند دیشب خودم تنهایی به اینجا آمدم ببینم اگر هوای اینجا به پوستمان می سازد امشب را تا آخر زمستان همراه خانواده مهمان مستراح مبارکتان باشیم کاری هم به اتاق خواب پادشاهی و آشپز خانه تان نداریم چون آذوقه به اندازه کافی همراه داریم .

آقا سوسکه به نشان این حرف ها از شلوار کردی مان بالا می رفت و مظلوم نمایی می کرد که احساسمان را جریحه دار کند.نمیدانست که ما چندشمان می شود از چسبیدن به پرو پاچه مان. به خیال خودش هر چه از قد و قواره مان بالا میرفت داشت  نظر مارا جلب می کرد که دلمان به رحم بیاید. تحق. تحق .تحق. جان به جان آفرین تسلیم کرد 

No comments:

Post a Comment