Tuesday, May 15, 2012

نوشته های بندانگشتی

هیجا را نداشتم. این راهه که دادن بیس سال پیش بود.گفتن بفرما این دنیا جای دیگه لیاقتت نیست .گفتم باهامه کو نیس نشون میدم لیاقت رو. صداش زدم. نیومد بیرون. فرصت تموم شد .منو فرستادن این دنیا مع الاسف


برسم خونه .صَک ُ صورتم خونی باشه. زبونشون بند بیاد .برم دسشوری .خون بالا بیارم. از در بیاد تو یه تیر بزنه اینجا ،انبار آذوقم. هیچی دیگه بمیرم.


مشکلم این بود که نمیدونستم کجا جدا یا با هم بنویسم قدیما همه اول با هم بودن بعد جدا شدن اخرش همه جدا میشن .همه. هم کلمه ها هم آدما


هیچی. راجب پایه های اخلاقی ِ از دست رفته و سقوط سهمگین داشتم میگفتم به خودم .


منو یاد خودم نندازید .گریم میگیره .بزارید فراموشم شه این من رو.

No comments:

Post a Comment