صبح رو تا ظهر و نزدیکی های عصر خودم رو به خواب می بردم . اینطوری شکمم کمتر یاد من می افتاد . گذشت و گذشت .نفس زدن هام ضعیف شد.چشمام گیج و سیاهی رفت و بر نگشت.تو خواب از هوش رفتم . به زور برم گردوندن .مریض شدم .فهمیدم اشتبا میکردم . فک میکردم همه چی هست و من نمی خوام .یا که اشتها ندارم . هیچ نبود تو خانه اما.سیر بودم .هیچ نمی گفتم . فقط چون به گرسنگی عادت داشتم. عادت
No comments:
Post a Comment