Thursday, May 17, 2012

مادر من حال ِخوبتو می خوام

اون روزا.اون روزا که صبح ها خمیر خواب بودم .نه خمار. اولش با انگشتاش نوک گنجشکی میزد به پاهام . بلند شو صُب شده .مدرست دیر شدا.بی فایده بود . پتو رو میگرفتم. بلند می کرد . توی سرما . سرما که به تنم می خورد بلند می شدم . اون روزا که هی می گفت برو بازار شامتو جمع کن . تو اتاق پشت کامپیوتر غذا نخور.چرک گرفت خودتو اون کامپیوتر رو . دلم تنگ شد یکهو . دلم تنگ ِتنگ شد برا اون روزا که هی میگف بیا برو تمیز کن . گرد گیری کن . جارو کن . لامپ های خونه رو سر وقت روشن کن .فقط آخر حرفهاش رو می شنیدم. اول جمله های امریش همیشه یکی از اتاق ها بود که به دلیل تکرر در گفتنش گوشم دیگه نمی شنید . دلم تنگ شد واسه اون خرابکاریا . از بالا تاپیین خیس آب می کردیم . میومدیم تو حال . جیغ و داد و پای خدا رو وسط می کشید که چی ؟ که خونمو نجس کردی . زیر لب ریز ریز میخندیدم از حرص خوردناش . یکمش ناراحت میشدم از اینطور حساس بودناش . به ظاهر خشن می شدم از گیردادن و قرزدناش . اما حالا چی ؟ سرش گرم قرصای وامونده شد. از وقتش نگذره . رو تایم خورده شه . دیگه خبری ازون حرص خوردنا نیست . هست اما تو خودش . رفته تو خودش فرو و فروتر .این فرورفتنش من رو در خودش داره غرق می کنه . مثل یک سرهنگ بازنشسته که دارن روحیه اقتدار مادریشو روی نظم و ترتیب خونه و بچه هاش ازش میگیرن .کی ازش میگیره؟من تو او ما شما ایشان داروها حس ِخودش که دلش نمیخواد زود مادربزرگ شه که شب و روزش خلاصه شه تو یه مستطیل چارضلعیه جانماز تو حیاط قدم زدن تو حرفایی که تو دیگه نمیتونی مثل قبل نیروتو داشته باشی .تو خودش .آره توخودش. آدم گاهی برای تکرار مکررات مادر دلش تنگ میشه که برای اون عصبانیت بود و برای بچه ها زیر لب خندیدن و قیافه ی مظلوم گرفتن

چقد این نوشته رو نوشتم پاک شد نوشتم پاک شد نوشتم باز

No comments:

Post a Comment