گرسنه بود. روشنایی ِچشماش فضای زیر ماشین رو روشن کرده بود.خسته بود.بدنش خیس باران بود . می تکاند . نور ِ تیر ِ چراغ برق کفِ خیابان یک سفره ی گرد ِ نورانی پهن کرده بود. حاشیه های نور خودرا به زیر ماشین رسانده بودند .از تکاندن پشمهای بدنش ذره های ریز آب تو روشنایی فقیرانه ی زیر ِ ماشین پخش ِ هوا می شد. نفس نفس میزد.سبزی ِ چشمهایش به سطل ِ آشغال افتاد.سرش را به اندازه ی یک گردی چرخاند.نگاهش رو دقیق تر کرد. از بی خطر بودن فضای اطراف مطمئن شد. آرام با یک پا به جلو قدم بر میداشت. اینبار بدون نگاه انداختن به شکم سطل آشغال جست .یکی یکی کیسه ها را با تیزی ِچنگالاهایش پاره کرد. یک نگاه سر سری و سریع به محتویات شان انداخت.سمت راست ِ بدنش خونی شد. شیشه ی خورد شده شیر روی کمرش خراش انداخته بود.شمارش ِ نفس هایش تند تر شد . خون به پاهایش رسیده بود.چند بار تلاش کرد . به سختی از ارتفاع سطل زباله خودش رابه پایین انداخت .خیره بود . پای ِ رفتنش به ناامیدی چرب شده بود.آهسته و بی هیجان مثل ِ کسی که دیگر دنبال چیزی نیست ، مثل ِ کسی که دنباله ندارد، مثل ِ کسی که تمام شده ،راه افتاد .چشمانش برق میزد .شاید او هم چشمانش از نداری برق ِ گریه می زد.
No comments:
Post a Comment