Tuesday, June 05, 2012

80 نوشته های بند انگشتی

هیچ نگفتم . خیلی معمولی خداحافظی کردم . میدونستم به رو نیوردن ِ من وجدانش رو روبروش میاره . به جانش میوفته .وسوسش میکنه . تنها گذاشتم با خود دومش .خوب قلق مقابله با رفتارها تو دستم اومده بود .


ازش کمک خواستم گفت شرمنده ام . نمیتونم . یا من شمارو نمیشناسم بیشترازینکه ازین ادما بدم بیاد حس ترحم دارم بهشان از رفتاری که بام شد که حاضر نمیشن کاری که درش براشون منفعتی نیست برای دیگران انجام بدن


تقلامیکرد حرفاشو باور کنم با چشمام محکم گفتم بله متوجه ام فهمیدمت دروغ هم گفتی به ضرر من تموم نمیشه من فقط وظیفم درمقابلت درک کردنت بود


دیگه زور نمیزدم . نمی زنم که برای اثبات خودم و عقایدم دهنم رو پر از کلمات کنم . هر چه بیشتر برقانع کردنش با حرف پافشاری کردیم تثبیتمان کمتر شد


میشه مگه کاری هم کرد کسی بدش نیاد 


ازون رفتنا هیچکس نیومد .هیچکس ازش برنگشت. رفتنا رفتن. رفتن .رفتن .رفتن


این انسانی نیست .این کافی نیست. کافی نیست برای زندگی .بخدا نیست


 


 


 


 


 


 


 

No comments:

Post a Comment