هرروز ناهارش را با همسرش در سکوت میخورد.علاقه ای به شنیدن صحبت های همسرش که بوی خاله زنکی میداد نداشت.به ادامه ی حرف هایش نخ نمی داد .بیشتر یک شنونده ی اجباری بود . بعد از ناهار کنارپنجره میرفت.دندانهای درشتی داشت.خورده برنج و نان های لای دندان و لپ هایش را با ناخن انگشت اشاره در می اورد میریخت جلوی کبوترهای نشسته روی کولر ِاتاق مجاور .روزی که مُرد پرنده ها به عادتش گرسنگی را ساعت ها به طول می کشیدند و بی جواب آرام پر می زدند
No comments:
Post a Comment