Saturday, June 23, 2012

83

ازین در برم ،ببندم دیگه دری پشتم واز نمیشه .گوشه چادربگیره دَنِش،سفت کنه دور کمرش ،دستاشو فریاد کنه ببره بالا ،زنونه عشوه بیاد با زبونش بگه کجا میری اصغر برگرد خونه بچه ها منتظرن شام .حاجی زنم رفت ...

No comments:

Post a Comment