خوش باور
یک مالیوخیولیده
Saturday, June 23, 2012
83
ازین در برم ،ببندم دیگه دری پشتم واز نمیشه .گوشه چادربگیره دَنِش،سفت کنه دور کمرش ،دستاشو فریاد کنه ببره بالا ،زنونه عشوه بیاد با زبونش بگه کجا میری اصغر برگرد خونه بچه ها منتظرن شام .حاجی زنم رفت ...
No comments:
Post a Comment
Newer Post
Older Post
Home
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment